اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر

رميده از عطش سرخ آفتاب كوير غريب و خسته رسيدم به قتلگاه امير زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده زمين ، هنوز همين جان سخت لال شده جهان هنوز همان دست بسته ي تقدير هنوز ، نفرين مي بارد از در و ديوار هنوز ، نفرت از پادشاه بد كردار هنوز وحشت از جانيان آدمخوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر

اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید

ما که می‌خواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما که می‌خواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم شوربختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان باهم: ای شمایان که باز میگذرید بعد ما زیر اسمان با هم گر رسید ان دمی که ادمیان دوست گشتند و همزبان با هم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید

اشعار فریدون مشیری – جهان خوب

آيا اجازه دارم، از پاي اين حصار در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم وز لاي اين مشبك خونين خارخار، – اين سيم خاردار- يك جرعه آب چشمه بنوشم؟ « بيرون، جلوي در» چندان كه مختصر رمقي آورم به‌دست، در پاي اين درخت، بياسايم، آيا اجازه دارم؟! يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم، وين بغض قرن‌ها« …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان خوب

اشعار فریدون مشیری – خاک پدران

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خاک پدران

اشعار فریدون مشیری – نا امید

وقتی ستاره نیز سو سوی روزنی به رهایی نیست آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره با آن نگاه غمگین تا ژرف آسمان را می کاوید آنگاه بازمیگشت نویمد و میگریست

اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد

تاب می خورم تاب می خورم می روم به سوی مهر می روم به سوی ماه در کجا به دست کیست بند گاهواره ام ؟ برگهای زرد برگهای زرد روی راهی از ازل کشیده تا ابد مثل چشم های منتظر نگاه میکنند در نگاهشان چگونه بنگرم چگونه ننگرم ؟ از میانشان چگونه بگذرم چگونه نگذرم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برگهای زرد

اشعار فریدون مشیری – انتظار سیاه

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری هزار سال بدین حال باز می ماند به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب خروس آیه آرامشی نمی خواند چه انتظار سیاهی سپیده می داند ؟

اشعار فریدون مشیری – اندوه جاودان

چه می گذشت آنجا که از طلوع سحر به جای موج سپاس از دمیدن خورشید به جای بانگ نیایش در آستانه صبح غبار و دود به اوج کبود جاری بود هوای سربی سنگین به سینه ها می ریخت لهیب کوره آهن به شهر می پیچید چه میگذشت آنجا که جای نازگل و ساز و باد …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – اندوه جاودان

اشعار فریدون مشیری – فریاد های سوخته

من با کدام دل به تماشا نشسته ام آسوده مرگ آب و هوا و نبات را مرگ حیات را ؟ من با کدام یارا در این غبار سنگین مرگ پرنده ها را خاموش مانده ام ؟ در انهدام جنگل در انقراض دریا در قتل عام ماهی من با کدام مایه صبوری فریاد برنداشته ام آی!….؟ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد های سوخته

اشعار فریدون مشیری – کسی باور نخواهد کرد

کسی باور نخواهد کرد اما من به چشم خویش می بینم که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد نه بیمار است نه بر دار است نه درقلبش فرو تابیده شمشیری نه تا پر در میان سینه اش تیری کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری لبش خندان و دستش گرم نگاهش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کسی باور نخواهد کرد

اشعار فریدون مشیری – فریاد

یک سینه بود و این همه فریاد می برد بانگ خود را تا برج آسمان می کوفت مشت خود را بر چهره زمان زنجیر می گسست دیوار می شکست انگار حق خود را می خواست می زد به قلب توفان می افتاد می رفت و خشمگین تر برمی گشت می ماند و سهمگین تر برمی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد

اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته

لب دریا نسیم و آب و اهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی اب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته