اشعار فریدون مشیری – دیوانه

یکی دیوانه‏ای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می‏بُرد وجودش را جهان از یاد می‏بُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جان‏سوز من آن دیوانه‏ مردِ آتش‏ افروز من آن دیوانه‏ ی آتش‏ پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه

اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق

گفتم برای آنکه بماند حدیث من آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم چنگم بجز تو ای محبت نمی نواخت طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار بسیار کس که نغمه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق

اشعار فریدون مشیری – دور از همه

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد به این امید که در گور سرد دل شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دور از همه

اشعار فریدون مشیری – غروب پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل کار دارد شرنگ افزای رنج زندگانی ست غم او چون غم من جاودانی ست افق در موج اشک و خون نشسته شرابش ریخته جامش شکسته گل و گلزار را چین بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – غروب پاییز

اشعار فریدون مشیری – شمع مرده

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم بر این سرای ماتم و در این دیار رنج بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم گر دست ما ز دامن مقصد کوته است از پا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شمع مرده

اشعار فریدون مشیری – پرستش

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریم ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمیرود …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پرستش

اشعار فریدون مشیری – سرگذشت گل

تا در اين دهر ديده کردم باز گل غم در دلم شکفت به ناز بر لبم تا که خنده پيدا شد گل اوهم به خنده اي واشد هر چه بر من زمانه می افزود گل غم را از ان نصیبی بود همچو جان در ميان سينه نشست ريشه عمر ما به هم پيوست چون بهار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سرگذشت گل

اشعار فریدون مشیری – گناه دریا

چه صدف‌ها كه به درياي وجود سينه‌هاشان ز گهر خالي بود! ننگ نشناخته از بي‌هنري شرم ناكرده از اين بي‌گهري سوي هر درگهشان روي نياز همه جا سينه گشايند به ناز… زندگي – دشمن ديرينة من- چنگ انداخته در سينة من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سينة تنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گناه دریا

اشعار فریدون مشیری – به یاد او

تا شهر و دیار جان سفر کردم زین تیره مغاک رفع شر کردم از شوق و امید زاد ره بردم و ز شهپر عشق بال و پر کردم راهم به دیار اسمانها بود الحق سفری پر از خطر کردم از تیر شهاب غم نترسیدم بگذشتم و سینه را سپر کردم از چشم ستارگان افلاکی بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – به یاد او

اشعار فریدون مشیری – وداع

با شما ای ستارگان سحر با شما اشک های دختر ماه که بسی گفته ام برای شما سخن عشق با زبان نگاه با تو ای ماه شمع محفل عشق ای گواه دل شکسته من که تو شب ها در اسمان بودی شاهد رنج جان خسته من با شما ای شکوفه های بهار ای گرانمایه کودکان …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – وداع

اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود

گفته بودی که پای بید کهن سایه انداز چشمه سار کبود در گذرگاه اولین دیدار “لحظه ای چند با تو خواهم بود!” ای غزال رمیده رام شدی تازه خورشید کرده بود غروب چه غروبی عبوس و حزن انگیز چو رخ مادری بلادیده که شود مات در عزای عزیز یا دل شاعری به ظلمت غم بید …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود

اشعار فریدون مشیری – خزان بهشت

بهار باغ خزان ديده را دوباره جوان كرد چه ميكند گل عشق خزان رسيده ما را بنفشه سرز گريبان برون كشيد و دل من هنوز سر به گريبان ماتم است خدا را درين بهار نگريم چو ابر بهاران كه از بهار جواني گلي به كام نچيدم دل تو بحر صفا بود و جلوگاه محبت جفاي …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خزان بهشت