اشعار فریدون مشیری – گناه دریا

چه صدف‌ها كه به درياي وجود سينه‌هاشان ز گهر خالي بود! ننگ نشناخته از بي‌هنري شرم ناكرده از اين بي‌گهري سوي هر درگهشان روي نياز همه جا سينه گشايند به ناز… زندگي – دشمن ديرينة من- چنگ انداخته در سينة من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سينة تنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گناه دریا