بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست گواه ما پر خونین و دیده تر ماست دلی که رام محبت نمیشود دل توست سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست به پادشاهی عالم نظر نیندازیم گدای درگه عشقیم و عشق افسر ماست میانه سینه ما اتشی به نام دل است که یادگار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
Tag:اشعار فریدون مشیری
اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
دیگر به روزگار نمی بینم ، آن عشق ها که تاب و توان سوزد ، در سینه ها ز عشق نمی جوشد آن شعله ها که خرمن جان سوزد آن رنج ها که درد برانگیزد وان درد ها که روح گدازد نیست آن شوق و اضطراب که شاعر را چنگی به تار جان بنوازد نیست …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – تشنه طوفان
اشعار فریدون مشیری – آرام دل و دیده ی ما
آرام دل و دیده ی ما از سفر آید تا بی خبرم شاد کند بی خبر آید اندر پی این شام سیه چون سحر آید خورشید بر آید تا رنگ فراق از دل تنگم بزداید اول به سراغ من افسرده دل آید در ظلمت این کلبه چو مه رخ بنماید آغوش گشاید من از دل …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – آرام دل و دیده ی ما
اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
دو چشم خسته اش از اشک تر بود ز روی دفترم چون دیده برداشت غمی توی نگاهش رنگ می باخت حدیثی تلخ در آن یک نظر داشت مرا حیران از این نازک دلی کرد مگر این نغمه ها در او اثر داشت چرا دل را به خاکستر نشانید اگر از سوز پنهانش خبر داشت نخستین …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دو چشم خسته
اشعار فریدون مشیری – فردای ما
توی توی به خدا این که از دریچه ماه نگاه میکند از مهر و بامنش سخن است توی که روی تو مانند نو گلی شاداب میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است توی توی به خدا این توی که در دل شب مرا به بال محبت به ماه میخوانی توی توی که مرا سوی عالم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فردای ما