چه صدفها كه به درياي وجود سينههاشان ز گهر خالي بود! ننگ نشناخته از بيهنري شرم ناكرده از اين بيگهري سوي هر درگهشان روي نياز همه جا سينه گشايند به ناز… زندگي – دشمن ديرينة من- چنگ انداخته در سينة من روز و شب با من دارد سر جنگ هر نفس از صدف سينة تنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گناه دریا
Tag:اشعار فریدون مشیری
اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار
نزدیک بود آن همه گلهای نازنین بی آب و آفتاب در آن گوشه جان دهند وان غنچه های تشنه لب نا شکفته نیز رفتند داغ غم به دل باغبان نهند نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط ریزد به خاک آنهمه نقش و نگار را نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا دیگر به عمر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار
اشعار فریدون مشیری – به یاد او
تا شهر و دیار جان سفر کردم زین تیره مغاک رفع شر کردم از شوق و امید زاد ره بردم و ز شهپر عشق بال و پر کردم راهم به دیار اسمانها بود الحق سفری پر از خطر کردم از تیر شهاب غم نترسیدم بگذشتم و سینه را سپر کردم از چشم ستارگان افلاکی بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – به یاد او
اشعار فریدون مشیری – وداع
با شما ای ستارگان سحر با شما اشک های دختر ماه که بسی گفته ام برای شما سخن عشق با زبان نگاه با تو ای ماه شمع محفل عشق ای گواه دل شکسته من که تو شب ها در اسمان بودی شاهد رنج جان خسته من با شما ای شکوفه های بهار ای گرانمایه کودکان …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – وداع
اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود
گفته بودی که پای بید کهن سایه انداز چشمه سار کبود در گذرگاه اولین دیدار “لحظه ای چند با تو خواهم بود!” ای غزال رمیده رام شدی تازه خورشید کرده بود غروب چه غروبی عبوس و حزن انگیز چو رخ مادری بلادیده که شود مات در عزای عزیز یا دل شاعری به ظلمت غم بید …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحظه ای چند با تو خواهم بود
اشعار فریدون مشیری – خزان بهشت
بهار باغ خزان ديده را دوباره جوان كرد چه ميكند گل عشق خزان رسيده ما را بنفشه سرز گريبان برون كشيد و دل من هنوز سر به گريبان ماتم است خدا را درين بهار نگريم چو ابر بهاران كه از بهار جواني گلي به كام نچيدم دل تو بحر صفا بود و جلوگاه محبت جفاي …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خزان بهشت
اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
ابرِ آواره آشفته دهر سايه بر سينه خارا افكند باد، ديوانه زنجيري كوه ناگهان سلسله از پا افكند رعد، جادوگر زنداني چرخ لرزه بر عالم بالا افكند برق را مشعل آشوب به دست ظلمتي منقلب و وحشتزا قرص خورشيد فرو برد به كام ابر، موجي زد و باران و تگرگ ريخت در بزم طرب سنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
بیا ای نازنین تا شاد باشیم بیا از بند غم آزاد باشیم بیا تا مانده شوری از جوانی نکو دانیم قدر زندگانی بیا تا آگه از باد خزانیم دمی قدر گلستان را بدانیم بیا تا هست دمسازی به از غم نشاید گشت با غم یار وهمدم بیا جانا /جهان بی اعتبار است بیا کاین عمرها …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
اشعار فریدون مشیری – کاروان
کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من ! شعله …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کاروان
اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من شکسته شاخه امید و خانه خاموش است تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است میان خانه ویرانه جوانی من به هر طرف نگرم جای پای حرمان است زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق در آرزوی کسی سوختن، نه آسان است! به …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را اكنون جمال باغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
اشعار فریدون مشیری – اژدهای زمان
اژدهای زمان تشنه کام است می خورد هر نفس خون ما را ای خدا یک نفس یاریم کن تا خورم خون این اژدها را چشم بر زندگی وا نکرده می کند مرگ زورآزمایی رنگ صبح جوانی ندیده شام پیری کند خود نمایی سینه ها مدفن آرزوها رنج و ناکامی از حد فزون شد ای بسا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – اژدهای زمان