تو به من می‌خندی

تو به من می‌خندی تو به من می گویی: که دلت غمگین است، دل من غمگین نیست، فکر تو بد بین است تو به من می‌خندی! تو به من می گویی: که همین است جها ن!! تو به من می گویی: که زمستان زیباست تو به من می گویی: که نفس دست خــداست. تو به …
Continue reading تو به من می‌خندی

خدا را لمس باید کرد

خدا را لمس باید کرد… خدا را می توان در باوری جا داد، که در احساس وایمان غوطه ور باشد…! خدا را می توان بویید…! واین احساس شیرینی است، که ما از بیکران مهربانیها برای خود، خدایی لا مکان وبی نشان سازیم…! خدا را در زمین وآسمان جستن ، ندارد سودی ای آدم…! تو !! …
Continue reading خدا را لمس باید کرد

عشق من

عشق من باورت بشود یا نه . . .!!! روزی میرسد که دلت برای هیچکس به انداره ی من تنگ نخواهد شد. . . برای نگاه کردنم . . . خندیدنم . . . اذیت کردنم . . . برای تمام لحظاتی که کنارم داشتی. . . روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره …
Continue reading عشق من

درس زندگانی

یاد گرفتم این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم! جیب هایم مطمئن ترند.! دنیا رو می بینی؟ حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره. ولی ‘محبت’، “خیانت” میاره! کاش همه میدانستن دل بستن به “کلاغی که “دل” دارد، بهتر است از “طاوسی که زیبایی” دارد! کاش میشد انگشت را تا …
Continue reading درس زندگانی

رابطه ها

برخي رابطه ها ظريفند، طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند! اما… برخي رابطه ها چنان زمختند، كه ما را زخمي مي كنند! تو آهسته آهسته بلند مي شوي… به را مي اُفتي… و مي روي. در اين راه رفتن ها، قلبت بارها زخمي مي شود… از همين رو، آبديده مي شوي، ياد مي گيري …
Continue reading رابطه ها

اعتماد به خدا

دل بسپار … به آتشی که نمى سوزاند ” ابراهیم ” را و دریایى که غرق نمی کند ” موسى ” را نهنگی که نمیخورد “یونس” را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى ” نیل ” می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند …
Continue reading اعتماد به خدا

غروب

دوباره داره غروب میشه دلهره دارم و یک غم عجیب و فاصله دارم ازخودم این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو…. من دوباره سخت درخود فرو میروم…. غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید ودر گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم… …
Continue reading غروب

آسمان غمینِ اهوازم

آهِ سردی که در شکارِ منی بغضِ دردی که یادگارِ منی تو غریبانه سوزِ پاییزی برگِ زردی که در بهارِ منی تنِ سردم تمامِ دیوارَست تو دریچه که در حصارِ من نیست بالاتر از کدورتِ تو ای سیاهی که روزگارِ منی! آسِمانِ غمینِ اهوازم هم تو گردُ تو هَم غبارِ منی برقراری به لوحِ سینه …
Continue reading آسمان غمینِ اهوازم

پاییز

پاییز آن سال خورشید زودتر از همیشه می آمد و خیلی بی سر و صدا هم می رفت … پاییز آن سال آفتابی به سرم نبود … سرمایش پهلو به پهلوی زمستان می زد و زمستانش جرات برخواستن از خواب نه ماهه اش را نداشت … درست مثل دستهای من که از شدت سوز در …
Continue reading پاییز

هنوز هم

تقدیر را می پذیرم سعی می کنم هر چه را زمستان از من گرفته در بهار پس بگیرم هنوز روز ها وچیز های زیادی باقیست هنوز دنیا زیبایی های بسیار دارد هنوز خیلی چیزها را دوست دارم هنوز می توانم همه را دوست داشته باشم ای دل غمگین مباش هنوز کبوتران زایش می کنند هنوز …
Continue reading هنوز هم

فریاد مردی که منم

پشت این شیشه های کثیف کورسویی از نور اگر هم هست … پیدا نیست … در خانه ای که یخ زده از خاطرات دور یا نزدیک دیوارهای نم گرفته می گویند: زندگی زیبا نیست!!! رو به دیوار … رو به سکوتهای ملالت بار آه اگر نبود کوری و کری…. میدیدم نطفه ام را تمام هستی …
Continue reading فریاد مردی که منم

عاشق باران

ﺗﻮ ﻫﺮ ﺷﻬﺮِ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪ ؟ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯽ ﺷﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩ ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﺒﺎﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ﻫﯿﺸﮑﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻧﺸﻪ؟ ﭼﻪ ﺯﺧﻢ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﯾﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯿﮑﺸﻪ …
Continue reading عاشق باران