هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی، پیداست كه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی ازین آب آتشین دریاب به جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گل امید
Tag:شعر های مشیری
اشعار فریدون مشیری – دیوانه
یکی دیوانهای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد میبُرد وجودش را جهان از یاد میبُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جانسوز من آن دیوانه مردِ آتش افروز من آن دیوانه ی آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه
اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق
گفتم برای آنکه بماند حدیث من آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم چنگم بجز تو ای محبت نمی نواخت طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار بسیار کس که نغمه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حدیث عشق
اشعار فریدون مشیری – دور از همه
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد به این امید که در گور سرد دل شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دور از همه
اشعار فریدون مشیری – غروب پاییز
دلم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل کار دارد شرنگ افزای رنج زندگانی ست غم او چون غم من جاودانی ست افق در موج اشک و خون نشسته شرابش ریخته جامش شکسته گل و گلزار را چین بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – غروب پاییز
اشعار فریدون مشیری – شمع مرده
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم بر این سرای ماتم و در این دیار رنج بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم گر دست ما ز دامن مقصد کوته است از پا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شمع مرده
اشعار فریدون مشیری – پرستش
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق شاید وفا کند، بشتابد به یاریم ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمیرود …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پرستش
اشعار فریدون مشیری – سرگذشت گل
تا در اين دهر ديده کردم باز گل غم در دلم شکفت به ناز بر لبم تا که خنده پيدا شد گل اوهم به خنده اي واشد هر چه بر من زمانه می افزود گل غم را از ان نصیبی بود همچو جان در ميان سينه نشست ريشه عمر ما به هم پيوست چون بهار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سرگذشت گل
اشعار فریدون مشیری – نغمه ها
دل از سنگ باید كه از درد عشق ننالد خدایا دلم سنگ نیست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت كه جز غم در این چنگ آهنگ نیست به لب جز سرود امیدم نبود مرا بانگ این چنگ خاموش كرد چنان دل به آهنگ او خو گرفت كه آهنگ خود را فراموش كرد نمی دانم این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نغمه ها
اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار
نزدیک بود آن همه گلهای نازنین بی آب و آفتاب در آن گوشه جان دهند وان غنچه های تشنه لب نا شکفته نیز رفتند داغ غم به دل باغبان نهند نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط ریزد به خاک آنهمه نقش و نگار را نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا دیگر به عمر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – همیشه بهار
اشعار فریدون مشیری – به یاد او
تا شهر و دیار جان سفر کردم زین تیره مغاک رفع شر کردم از شوق و امید زاد ره بردم و ز شهپر عشق بال و پر کردم راهم به دیار اسمانها بود الحق سفری پر از خطر کردم از تیر شهاب غم نترسیدم بگذشتم و سینه را سپر کردم از چشم ستارگان افلاکی بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – به یاد او
اشعار فریدون مشیری – وداع
با شما ای ستارگان سحر با شما اشک های دختر ماه که بسی گفته ام برای شما سخن عشق با زبان نگاه با تو ای ماه شمع محفل عشق ای گواه دل شکسته من که تو شب ها در اسمان بودی شاهد رنج جان خسته من با شما ای شکوفه های بهار ای گرانمایه کودکان …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – وداع