روزگار غریبی است! دهانت را می بوییند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم، دلت را می بوییند، روزگار غریبی است نازنین! و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد! در این بن بست کج و پیچ سرما، آتش را به سوخت بار سرود و …
Continue reading روزگار غریبی است
Tag:شعر های احمد شاملو
آن روزها نام مرا حتی نمی دانست
آن روزها نام مرا حتی نمی دانست من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟ هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم …
Continue reading آن روزها نام مرا حتی نمی دانست
تلخى انتظار
گفت مى آیم… سحر شد و نیامد! نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانى نبست كه نشكست… او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند او هیچ وقت درد نكشیده تا بداند درد چیست او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.