شکفته ام به تماشای چشم شهلائی که جز به چشم دلش نشکفد تماشائی جمال پردگی جاودانه ننماید مگر به آینه پاکان سینه سینائی رواق چشم که یک انعکاس او آفاق محیط نه فلکش زورقی به دریائی دلی که غرق شود در شکوه این دریا به چشم باز رود در شگفت رؤیائی به قدر خواستنم نیست …
Continue reading اشعار شهریار – چشم شهلائی
Tag:شعر شهریار
اشعار شهریار – عاشقی
رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی شیوه ام چشم چرانی و قدح پیمائی عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنم عاشقانند به هم عاشقی و رسوائی خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت کار هر بوالهوسی نیست قلم فرسائی نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیست ای برازنده به بالای تو بزم آرائی …
Continue reading اشعار شهریار – عاشقی
اشعار شهریار – جان فروش
مایه حسن ندارم که به بازار من آئی جان فروش سر راهم که خریدار من آئی ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی سپر صلح و صفا …
Continue reading اشعار شهریار – جان فروش
اشعار شهریار – ای ماه شب دریا
ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی من زشتم و زندانی اما مه رخشنده در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند غوغای شبابست و آشوب تماشائی سیمای تو روحانی در آینه دریاست ارزانی دریا باد این آینه سیمائی زرکوب کواکب …
Continue reading اشعار شهریار – ای ماه شب دریا
اشعار شهریار – باد بهار
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی ای بت …
Continue reading اشعار شهریار – باد بهار
اشعار شهریار – غزل نغز
نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده به اشک شوق رساندم ترا به این قد و …
Continue reading اشعار شهریار – غزل نغز
اشعار شهریار – سایه
سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه درس این زندگی از بهر ندانستن ماست این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز بچشیم …
Continue reading اشعار شهریار – سایه
اشعار شهریار – انتظار فرج
ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو مه برلب افق لبه ای از کلاه تو لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی میرسی به پرچم خونین چون شفق خورشید و مه سری به سنان سپاه تو ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور زلفش کشیده نقشه …
Continue reading اشعار شهریار – انتظار فرج
اشعار شهریار – یادم نکرد
یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او با حق صحبت من و عهد قدیم خویش یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت وان گل که یاد من نکند یاد باد از او حال دلم حواله به …
Continue reading اشعار شهریار – یادم نکرد
اشعار شهریار – عشق وطن
عشقی که درد عشق وطن بود درد او او بود مرد عشق که کس نیست مرد او چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم بس شعله ها که بشکفد از آه سرد او بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز پروانه تخیل آفاق گرد او او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت …
Continue reading اشعار شهریار – عشق وطن
اشعار شهریار – گلشن شیراز
باز شد روزنی از گلشن شیراز به من میکشد نرگس و نارنج سری باز به من سروناز ارم از دور به من کرد سلام جای آن را که چنان سرو کند ناز به من افق طالع من طلعت باباکوهی است کو فروتابد از آن کوه سرافراز به من بانی کلک فریدون به قطار از شیراز …
Continue reading اشعار شهریار – گلشن شیراز
اشعار شهریار – گل من
این همه جلوه و در پرده نهانی گل من وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من از صلای ازلی تا به سکوت ابدی یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من …
Continue reading اشعار شهریار – گل من