بهار باغ خزان ديده را دوباره جوان كرد چه ميكند گل عشق خزان رسيده ما را بنفشه سرز گريبان برون كشيد و دل من هنوز سر به گريبان ماتم است خدا را درين بهار نگريم چو ابر بهاران كه از بهار جواني گلي به كام نچيدم دل تو بحر صفا بود و جلوگاه محبت جفاي …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خزان بهشت
Tag:شعر جوانی
اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
ابرِ آواره آشفته دهر سايه بر سينه خارا افكند باد، ديوانه زنجيري كوه ناگهان سلسله از پا افكند رعد، جادوگر زنداني چرخ لرزه بر عالم بالا افكند برق را مشعل آشوب به دست ظلمتي منقلب و وحشتزا قرص خورشيد فرو برد به كام ابر، موجي زد و باران و تگرگ ريخت در بزم طرب سنگ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سیل میگون
اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
بیا ای نازنین تا شاد باشیم بیا از بند غم آزاد باشیم بیا تا مانده شوری از جوانی نکو دانیم قدر زندگانی بیا تا آگه از باد خزانیم دمی قدر گلستان را بدانیم بیا تا هست دمسازی به از غم نشاید گشت با غم یار وهمدم بیا جانا /جهان بی اعتبار است بیا کاین عمرها …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
اشعار فریدون مشیری – کاروان
کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من ! شعله …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – کاروان
اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من شکسته شاخه امید و خانه خاموش است تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است میان خانه ویرانه جوانی من به هر طرف نگرم جای پای حرمان است زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق در آرزوی کسی سوختن، نه آسان است! به …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – چه پاییزیست
اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
طوفان سهمناك به يغما گشود دست مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس طوفان فرو نشست بادي چنين مهيب نزيبد بهار را كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين گل را و خار را اكنون جمال باغ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – طوفان سهمناك
در مسیر جاده
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود , مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست می رود اول اگر چه با سخن …
Continue reading در مسیر جاده
دلم تنگ است
دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد نه بیداری ، نه دیداری، نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم بدنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد …
Continue reading دلم تنگ است
اشعار شهریار – جوانی
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست بنازم سیلی گردون …
Continue reading اشعار شهریار – جوانی