اشعار فریدون مشیری – معنای زنده بودن

معنای زنده بودن من، با تو بودن است. نزدیک، دور سیر، گرسنه رها، اسیر دلتنگ، شاد آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو، در کنار تو مفهوم زندگی‌ است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.

اشعار فریدون مشیری – آی آدمها

موج، می آمد، چون كوه و به ساحل می خورد ! از دل تیره امواج بلند آوا، كه غریقی را در خویش فرو می برد، و غریوش را با مشت فرو می كشت، نعره ای خسته و خونین ، بشریت را، به كمك می طلبید : – « آی آدمها … آی آدمها … » …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – آی آدمها

اشعار فریدون مشیری – هزار اسب سپید

به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند هزار نيزه زرين به قلب آب شكست فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد نفس زنان به تماشای حال او رفتند ز ره درآمد باد به هم بر آمد موج، درون دريا آشفت ناگهان، گفتی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – هزار اسب سپید

اشعار فریدون مشیری – موج ز خود رفته رفت

موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را،پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را،سوي افق ها كشاند. ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: موج سبكبال من،بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست.بر سر دوشت، چو من، كوه دماوند نيست. هستم اگر می …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – موج ز خود رفته رفت

اشعار فریدون مشیری – مهر می ورزم

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ، خيال انگيز ! ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سرمستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم ، پس هستيم !

اشعار فریدون مشیری – دام

خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ، – تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد . اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد . بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد ! دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دام

اشعار فریدون مشیری – سلام

سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا ! سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا ! سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – سلام

اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر

رميده از عطش سرخ آفتاب كوير غريب و خسته رسيدم به قتلگاه امير زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده زمين ، هنوز همين جان سخت لال شده جهان هنوز همان دست بسته ي تقدير هنوز ، نفرين مي بارد از در و ديوار هنوز ، نفرت از پادشاه بد كردار هنوز وحشت از جانيان آدمخوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – امیر کبیر

اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید

ما که می‌خواستیم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما که می‌خواستیم نیکی و مهر حکم رانند در جهان با هم شوربختی نگر که در همه عمر خود نبودیم مهربان باهم: ای شمایان که باز میگذرید بعد ما زیر اسمان با هم گر رسید ان دمی که ادمیان دوست گشتند و همزبان با هم …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – با گذشت یاد کنید

اشعار فریدون مشیری – جهان خوب

آيا اجازه دارم، از پاي اين حصار در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم وز لاي اين مشبك خونين خارخار، – اين سيم خاردار- يك جرعه آب چشمه بنوشم؟ « بيرون، جلوي در» چندان كه مختصر رمقي آورم به‌دست، در پاي اين درخت، بياسايم، آيا اجازه دارم؟! يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم، وين بغض قرن‌ها« …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان خوب

اشعار فریدون مشیری – خاک پدران

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – خاک پدران

اشعار فریدون مشیری – نا امید

وقتی ستاره نیز سو سوی روزنی به رهایی نیست آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره با آن نگاه غمگین تا ژرف آسمان را می کاوید آنگاه بازمیگشت نویمد و میگریست