اشعار شهریار – صاحب اختیار

به اختیار گرو برد چشم یار از من که دور از او ببرد گریه اختیار از من به روز حشر اگر اختیار با ما بود بهشت و هر چه در او از شما و یار از من سیه تر از سر زلف تو روزگار من است دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من …
Continue reading اشعار شهریار – صاحب اختیار

اشعار شهریار – سه تار من

نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسلی شب های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و ناله سه تار شب تا سحر ترانه …
Continue reading اشعار شهریار – سه تار من

اشعار شهریار – عشق شهریار

ای طلعت توخنده به خورشید و ماه کن زلف تو روز روشن مردم سیاه کن خال تو آتشی است دل آفتاب سوز خط تو سایه ای است سیه روی ماه کن یعقوبها ز هجر تو بیت الحزن نشین ای صد هزار یوسف مصری به چاه کن نخل قد بلند تو بنیاد سرو کن ریحان باغ …
Continue reading اشعار شهریار – عشق شهریار

اشعار شهریار – درد محبت

ای کعبه دری باز به روی دل ما کن وی قبله دل و دیده ما قبله نما کن از سینه ما سوختگان آینه ای ساز وانگاه یکی جلوه در آئینه ما کن با زیبق این اشک و به خاکستر این غم این شیشه دل آینه غیب نما کن آنجاکه به عشاق دهی درد محبت دردی …
Continue reading اشعار شهریار – درد محبت

اشعار شهریار – عمر آدم

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن آفتابی بود این عمر ولی بر لب بام آفتابی به لب بام چه خواهد بودن نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل من گرفتم که …
Continue reading اشعار شهریار – عمر آدم

اشعار شهریار – درس محبت

در بهاران سری از خاک برون آوردن خنده ای کردن و از باد خزان افسردن همه این است نصیبی که حیاتش نامی پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور کز پیش آفت پیری بود و پژمردن فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو جان دریغست فدا …
Continue reading اشعار شهریار – درس محبت

اشعار شهریار – خویشتن

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست عالمی داریم در کنج ملال خویشتن سایه دولت همه ارزانی نودولتان من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین گر به نقص دیگران …
Continue reading اشعار شهریار – خویشتن

اشعار شهریار – یوسف گم گشته

یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف این زمان یوسف من نیز به من بازرسان رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان از غم غربتش آزرده خدایا مپسند آن سفرکرده ما را به …
Continue reading اشعار شهریار – یوسف گم گشته

اشعار شهریار – تو بمان و دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما …
Continue reading اشعار شهریار – تو بمان و دگران

اشعار شهریار – خون سیاووش

هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید داستان غم دوشنیه فراموش کنیم هوش اگر آفت عشق تو شود زان لب لعل عشوه …
Continue reading اشعار شهریار – خون سیاووش

اشعار شهریار – گل خندان

بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم سخن از آن گل خندان به سخندان گویم غزل آموز غزالانم و با نای شبان غزل خود به غزالان غزلخوان گویم شعر من شرح پریشانی زلفی است شگفت که پریشان کندم گر نه پریشان گویم آنچه فرزانه به آزادی و زنهار نگفت من دیوانه به زنجیر و …
Continue reading اشعار شهریار – گل خندان

اشعار شهریار – افسانه شاعر

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم من از دل این غار و تو از قله آن قاف از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم آخر نه چراغیم که …
Continue reading اشعار شهریار – افسانه شاعر