به اختیار گرو برد چشم یار از من که دور از او ببرد گریه اختیار از من به روز حشر اگر اختیار با ما بود بهشت و هر چه در او از شما و یار از من سیه تر از سر زلف تو روزگار من است دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من …
Continue reading اشعار شهریار – صاحب اختیار
Tag:شهریار
اشعار شهریار – عشق شهریار
ای طلعت توخنده به خورشید و ماه کن زلف تو روز روشن مردم سیاه کن خال تو آتشی است دل آفتاب سوز خط تو سایه ای است سیه روی ماه کن یعقوبها ز هجر تو بیت الحزن نشین ای صد هزار یوسف مصری به چاه کن نخل قد بلند تو بنیاد سرو کن ریحان باغ …
Continue reading اشعار شهریار – عشق شهریار
اشعار شهریار – مکتب حافظ
گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا نگویم جمله …
Continue reading اشعار شهریار – مکتب حافظ