اشعار شهریار – خون سیاووش

هر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیم روز خود با شب غم دست در آغوش کنیم بلبلانیم که گر لب بگشائیم ای گل همه آفاق در اوصاف تو مدهوش کنیم شب هجران چو شود صبح و برآید خورشید داستان غم دوشنیه فراموش کنیم هوش اگر آفت عشق تو شود زان لب لعل عشوه …
Continue reading اشعار شهریار – خون سیاووش