دامنِ سبزت پر از گل هـای نازِ دلبری ستنم نم گلخنده هایت نغمه سازِ دلبری ست کـم نـدارد بایگانی نسخه ای از خُلق نیکآن چه در پرونده داری امتیازِ دلبری ست سالها در زیر شالت خودنمایی کرده استچتـر زلفت همچنان در اهتزازِ دلبری ست برده ای با چشم و ابرویت قرار از بیقراراینهمه ناز و …
Continue reading دامن سبزت پر از گلهای ناز دلبری ست (علی قیصری)
Tag:asalpoem
از همان روزی که زندانی شدند آزادها (علی قیصری)
از همـان روزی کــه زنـدانی شـدند آزادهاوعـده ی هــر گونه آزادی پــریـد از یادها آتش تنــد ِ مسلسل انـدکی فــرصت ندادتـا کمی بـالا بیایـــد از گلــــو فــــــریادها طبقِ دستور خـــدایان لازم الاجـــرا بـوَدبا حضـور چکمه پوشان حکـم استبدادها جای جای سرزمینم جـایگاهِ شیون استشکوه دارد شروه شروه میهن از بیدادها سرو سرسبزی بدور ازشعله ی …
Continue reading از همان روزی که زندانی شدند آزادها (علی قیصری)
چشم ناز و عشوه های ماه بانو را ببین(علی قیصری)
چشــم ناز و عشـوه هـای مـاه بانو را ببینتاب زلـف و خـط نستعلیـق ابــــرو را ببین مظهــرِ افسونگـری دل می بـرد از مـردمانانـدکی از معجـزات سِحـر و جـادو را ببین خیره می ماند پلنگ از دیدنِ مـارالِ دشتراز و رمــز سُــرمه در چشمانِ آهـو را ببین شُـر شُـرِ ابـــریشم از بـالا بـــریـزد بر کمــردر دو …
Continue reading چشم ناز و عشوه های ماه بانو را ببین(علی قیصری)
بزن آهنگ بشکن را که بشکن بشکن است امشب (علی قیصری)
بزن آهنگ بشکن را که بشکن بشکن است امشبپیاپی آن چـه می ریـزد گلِ پیراهن است امشب کنـــارِ زنبـــقِ وحشی صبــا پیــوسته می رقصدبه نازِ نسترن هایی که پشت خرمن است امشب هنــوز از راه نامــــردی حسادت می کـند گــویاغـم دیـرینه انگاری کـه با ما دشمن است امشب الا “یـــا ایهّـــــا الســـاقی اَدِر کـــــاَســـاً و …
Continue reading بزن آهنگ بشکن را که بشکن بشکن است امشب (علی قیصری)
دوباره یوز ایرانی مجالی تازه خواهد یافت (علی قیصری)
دوباره یــوز ایـرانی مجـالی تازه خواهد یافتمیان کوهی از جنگل غـزالی تازه خواهد یافت همین که بـاغِ آویـشن بپـوشد میـخک و سنبـلدوباره بلبل افسـرده چــالی تازه خواهد یافت زمین خشک و لـم یـــزرع شود آبستن از بارانکـویرِ چـاکِ لب تشنه نهـالی تازه خواهد یافت کماکان پهنه ی صحرا پر از رویای پــرواز استبرای جوجه گنجشکی …
Continue reading دوباره یوز ایرانی مجالی تازه خواهد یافت (علی قیصری)
آن که روی شانه ها یک بافه گیسو می بَرد (علی قیصری)
آن که رویِ شانه ها یک بافه گیسو می بَردصدبغل شعر و غزل با چشم و ابرو می بَرد هر زمانی عشوه می ریــزد میان کوچه هااز تنش بادِ بهاران عطرِ خوش بو می بَرد پشت پَرچین میسپارد روسری را دستِ بادبی خیال از هر نسیمی شانه بر مو می بَرد لــرزش بــرجستگی ها دکـمه …
Continue reading آن که روی شانه ها یک بافه گیسو می بَرد (علی قیصری)