چه دنیای فوقالعاده

چه دنیای فوقالعاده هست وقتی کنارمی
تا تو هستی زندگی ادامه داره
من فکر تو ام تو فکر منی
احساس میکنم من همه کس توام

چه دنیای فوقالعاده هست وقتی کنارمی
تا تو هستی زندگی ادامه داره
من فکر تو ام تو فکر منی
احساس میکنم من همه کس توام

عشقه من . . .
نگران نباش . . .حال من خوب است . . دیگر بزرگ شده ام . .
دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم . . .
آموخته ام . . .
آموخته ام که این فاصله کوتاه بین لبخند و اشک نامش زندگیست . . .
آموخته ام که دیگر دلم برای نبودنت تنگ نشود . . .
راستی . . .دروغ گفتن را هم خوب یاد گرفته ام . . .
حال من خوب است . . .خوبه. . . خوب

عــطر ِ تَنت روي ِ پــيراهنـم مــانده ..
امــروز بـويــيدَمَش عمــيق ِ عمــيق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگين تر کردم!
و به يــاد آوردم که ديـگر ، تـنـت سـهم ِ ديگري ست…
و غمــت سـهم ِ مــن!

خدایا ..
من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند
و چشم هایش را می بندد و می گوید
من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم
خدایا هر چند دلم را شکستند . . .
اما . .
می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند
دلی از زنده بودنم
و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودن

دلم عجیب گرفته…
دلگیرم از آدمکهایی
که تنها سایهای هستند
از تمام آنی که مینمایند
دلگیرم از نقابهایی که بر چهره میکشند
دلگیر از صورتکها…

در خاطرش جایی دارم…
دلم تنگ همان کسی است که دیگر حتی
جواب سلامم را هم نمی دهد
دلم تنگ همان کسی است که وَقتی
از کنارش میگذرم دیگر به من نگاهی نمیکند
دلم تنگ است…تنگ
نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم

بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند …
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند …
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید …
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید ،
آن را زیبا هم خواهید یافت …
زیرا ” حس زیبا دیدن ” همان عشق است … !


از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم
هنوز پیرهنم را ، نشُسته می پوشم
هنوز بوی تو از تار و پود زندگی ام
نرفته است که خود رابه عطر بفروشم
عجب مدار از این جوششی که در من هست
که من به هرم نفسهای توست…می جوشم
کجا به پیری وسستی وضعف روی آرم
منی ک آب حیات از لب تومی نوشم
به بوسه ای که گرفتم در آخرین لحظه
برای بوسه ی دیگر دوباره می کوشم
برای آنکه بدانی که بر سر عهدم
برای آنکه بدانی نشد فراموشم
قسم به بوسه ی آخر…قسم به اشک تو…من
هنوز پیرهنم را ؛ نشُسته می پوشم

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم
تویی که شهد لبت با ترانه مینوشم
برای از تو نوشتن همیشه کم دارم
برای از تو سرودن همیشه میکوشم
تو شهد آب حیاتی که بی تو می میرم
تو سکر جام شرابی که با تو میجوشم
حکایت من و خواجه تفَال و غزلست
همو که داد ز غصه ،نجاتمان ،دوشم
همیشه طفل دبستان خط لب هاشم
همیشه آرش عشق کمان ابروشـم
عجب مدار پلنگی به چنگ ،آهو داشت
عجیب این که پلنگی به چنگ آهوشم
همیشه در دل خود جاودانه می سوزم
اگر چو آتش زرتشت سرد و خاموشم
از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم
هـنوز پـیرهنم را نشـسته می پوشم *