اشعار فریدون مشیری – مهر می ورزم
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ،
از افسون اين خمخانه
سرمستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم ،
پس هستيم !
جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ،
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ،
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ،
از افسون اين خمخانه
سرمستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم ،
پس هستيم !
خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ،
– تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد .
اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ،
رها در باد .
بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد !
دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر آرام
در انتظار طعمه اي ، گسترده پنهان دام
خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !
در لحظه خاموشي خورشيد
دامش بر اندامي فرو پيچيد !
پا در كمند مرگ
گاهي سر از غرقاب بر ميكرد
با ناله هايي ، – در شكنج هول و وحشت گم –
شايد خدا را ، يا « سبكباران ساحل » را خبر مي كرد .
شب مي رسيد از راه
– غمگين ، بي ستاره ، بي صفا ، بي ماه ! –
مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !
صيدي به دام افكنده !
خوش مي رقصد و گيسو مي افشاند !
تا با كدامين خون تازه ، تشنگي را نيز بنشاند !
در پهنه ساحل
چشمي بر امواج پريشان دوخته ،
– لبريز از خونابه غم – كام دريا را
با قطره هاي بي امان اشك ، تر ميكرد !
جاني ز حيرت سوخته ، شب را و شب هاي پياپي را
سحر مي كرد … !
آه ، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !
اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !
اي از نفس افتاده – چون من –
در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !
اي كاش ، در يك تن ، ازين بس ناخلف فرزند ،
فرياد خاموشت اثر مي كرد !
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !
هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !
سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .
هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !
سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟
بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .
چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !
كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !
چه پرسي ازمن: – « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !
جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »
– شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟
سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟
خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟
خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !
درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟
رميده از عطش سرخ آفتاب كوير
غريب و خسته رسيدم به قتلگاه امير
زمان، هنوز همان شرمسار بهت زده
زمين ، هنوز همين جان سخت لال شده
جهان هنوز همان دست بسته ي تقدير
هنوز ، نفرين مي بارد از در و ديوار
هنوز ، نفرت از پادشاه بد كردار
هنوز وحشت از جانيان آدمخوار
هنوز لعنت بر بانيان آن تزوير
هنوز دست صنوبر به استغاثه بلند
هنوز بيد پريشيده سر فكنده به زير
هنوز همهمه ي سروها كه : « اي جلاد
مزن ! مكش ! چه كني ؟ هاي ؟ !
اي پليد شرير !
چگونه تيغ زني بر برهنه در حمام ؟
چگونه تير گشايي به شير در زنجير ! ؟
هنوز ، آب به سرخي زند كه در رگ جوي
هنوز
هنوز
هنوز
به قطره قطره ي گلگونه ، رنگ مي گيرد
از آنچه گرم چكيد از رگ امير كبير
نه خون ، كه عشق به آزادگي ، شرف ، انسان
نه خون ، كه داروي غم هاي مردم ايران
نه خون ، كه جوهر سيال دانش و تدبير
هنوز زاري آب ،
هنوز ناله ي باد ،
هنوز گوش كر آسمان ، فسونگر پير
هنوز منتظرانيم تا زگرمابه
برون خرامي * ، اي آفتاب عالم گير
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد ست
تو را زكنگره ي عرش مي زنند صفير
به اسب و پيل چه نازي كه رخ به خون شستند ،
در اين سراچه ي ماتم پياده شاه ، وزير !
چون او دوباره بيايد كسي ؟
-محال …محال…
هزار سال بماني اگر ،
چه دير
چه دير
ما که میخواستیم خلق جهان
دوست باشند جاودان با هم
ما که میخواستیم نیکی و مهر
حکم رانند در جهان با هم
شوربختی نگر که در همه عمر
خود نبودیم مهربان باهم:
ای شمایان که باز میگذرید
بعد ما زیر اسمان با هم
گر رسید ان دمی که ادمیان
دوست گشتند و همزبان با هم
ان زمان با گذشت یاد کنید
یاد نومید رفتگان با هم
آيا اجازه دارم،
از پاي اين حصار
در رنگ آن شكوفه شاداب بنگرم
وز لاي اين مشبك خونين خارخار،
– اين سيم خاردار-
يك جرعه آب چشمه بنوشم؟
« بيرون، جلوي در»
چندان كه مختصر رمقي آورم بهدست،
در پاي اين درخت، بياسايم،
آيا اجازه دارم؟!
يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم،
وين بغض قرنها« نتواني» را
چون دشنه در گلوي صبورم فرو برم؟
در سايه زار پهنه اين خيمه كبود،
خوش بود اگر درخت، زمين، آب، آفتاب،
مال كسي نبود!
يا خوبتر بگويم؟
مال تمام مردم دنيا بود!
دنياي آشنايان، دنياي دوستان،
يك خانه بزرگ جهان و،
جهانيان،
يك خانواده،
بسته به هم تار و پود جان!
با هم، براي هم.
با دستهاي كارگشا، پا به پاي هم.
در آن جهان خوب،
در دشتهاي سرسبز،
پرچين آن افق!
در باغهاي پرگل
ديوار آن نسيم،
با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،
در هر ترانه گرمي ناز و نواي مهر،
لبخند باغكاران تابنده چون چراغ،
گلبانگ كشتورزان،
پوينده تا سپر؛
ما كار ميكنيم.
با سينههاي پر شده از شوق زيستن.
با چهرههاي شاداب چون باغ نسترن،
با ديدگان سرشار، از دوست داشتن!
ما عشق ميفشانيم،
چون دانه در زمين.
ما شعر ميسراييم،
چون غنچه بر درخت!
همتاي ديگرانيم،
سرشار از سرود،
از بند رستگانيم
آزاد، نيك بخت… !
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
وقتی ستاره نیز
سو سوی روزنی به رهایی نیست
آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین
تا ژرف آسمان را
می کاوید
آنگاه بازمیگشت
نویمد و میگریست
تاب می خورم
تاب می خورم
می روم به سوی مهر
می روم به سوی ماه
در کجا به دست کیست
بند گاهواره ام ؟
برگهای زرد
برگهای زرد
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند
در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از میانشان چگونه بگذرم
چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
از درون آینه
چهره ای شکسته خسته
بانگ می زند که
وقت رفتن است
چهره ای شکسته خسته
از برون جواب می دهد
نوبت من است؟
من در انتظار یک اشاره ام
حرفهای خویش را
از تمام مردم جهان نهفته ام
با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوباره ام
ای که بعد من درون گاهواره ات
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
هزار سال بدین حال باز می ماند
به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
خروس آیه آرامشی نمی خواند
چه انتظار سیاهی
سپیده می داند ؟