دل نگران تو هستم من اینجا… برای دل نگرانی هایم کاری کن… تو این دل نگرانی را به من هدیه کردی… حالا چرا هدیه خویش را پس نمیگیری … چرا نمی آیی … چرا نمی خواهی بدانی … چرا نمی خواهی بفمی … که عاشقانه دل نگران تو هستم … من فقط دل نگران تو …
Continue reading دل نگران
Tag:عاشقانه ها
افسوس
افسوس … افسوس ای روزگار.. افسوس میخورم که چرا … با من من چنین کردی … افسوس میخورم از کاری که تو با من کردی… افسوس ای روزگار … کاری با من کرد که دیگر به کسی .. اطمینانی ندارم .. افسوس … افسوس افسانه ای ساخت برای من .. برای کسانی که شاید افسانه …
Continue reading افسوس
غریبه
غریبه ای بیش نیستم من اینجا… در این روزگار غریب … در این شهر غریب … شاید روزی غریبه ای اشنا از راه رسید … که غریبانه دل به من بست و من با این همه آشنای غریب چه کنم … دوست ندارم اینجا بمانم … دوست دارم رها باشم … رها رها رهاتر از …
Continue reading غریبه
برای یکبار هم که شده
برای یکبار هم که شده بغض های مرطوب مرا باورکن درست است که اینجا آسمان ابری ست اما این باران نیست که میبارد صدای خسته ی قلب من است که از آسمان بیرون میریزد… به معنای دلتنگی برای تو …
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی نامه ای خیس به دستم برسانی بروی در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود قصدت این بود از اول که نمانی بروی خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی تلخ بود این …
Continue reading آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
دعایت میکنم
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد من برایت دعا می کنم که گل …
Continue reading دعایت میکنم
طالع من
در طالعم نبود که با تو سفر کنم رفتم که رنج های تو را مختصر کنم این روزها سکوت من از ناتوانی است من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟ هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم آن قدر دور می شوم از چشمه های …
Continue reading طالع من
درد من
و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال …
Continue reading درد من
مرز چشمانش
تابحال از مرز چشمانش فراتر رفته ای ؟ تو میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟ لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند ناگزیر از دست احساس خودت در رفته ای ؟ بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟ بی سبب آیا به سنگرهای دیگر رفته ای ؟ هی فریبت داده اند اما …
Continue reading مرز چشمانش
سخت است
دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است بنا نبود بمانی چرا به من گفتی کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟! تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما …
Continue reading سخت است
ای یار دور دست
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان …
Continue reading ای یار دور دست
گریه كار كمی است
هیچ پروازى تا به حال اینگونه دلم را آشوب نكرده بود نام كوچك اینروزهام حسرت است… باور نكرده بودم، باور نمى كنم، باور نخواهم كرد، چقدر بنویسم كه برگردى..؟ گریه كار كمى ست براى توصیف رفتنت، دارم به رفتار پرشكوهى شبیه مرگ فكر مى كنم… یكبار، كوتاه دیدمش، كاش دقیق تر دیده بودمش، كاش عمیق …
Continue reading گریه كار كمی است