لب دریا نسیم و آب و اهنگ شکسته ناله های موج بر سنگ مگر دریا دلی داند که ما را چه توفان هاست دراین سینه تنگ تب و تابی است در موسیقی اب کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ فرازش شوق هستی شور پرواز فرودش غم سکوتش مرگ و مرداب سپردم سینه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – حرف نگفته
Tag:عاشقانه های ایرانی
اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر
شبی که پرشده بودم زغصه های غریب به بال جان سفری تا گذشته ها کردم چراغ دیده برافروختم به شعله اشک دل گداخته را جام جان نما کردم هزار پله فرا رفتم از حصار زمان هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم به شهر خاطره ها چون مسافران غریب گرفتم از همه کس دامن و …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – گلهای پرپر
اشعار فریدون مشیری – ابر و باران
چگونه این همه باران چگونه این همه آب که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست به خشک سال دل و جان ما نمی نفشاند ؟ چه شد ؟ چگونه شد آخر که دست رحمت ابر که خار و خاک بیابان خشک را جان داد لهیب تشنگی جاودانه ما را به جرعه ای ننشاند نه …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ابر و باران
اشعار فریدون مشیری – زمانه ای دیگر
نه غار کهف نه خواب قرون چه میبینم ؟ به چشم هم زدنی روزگار برگشته است به قول پیر سمرقند همه زمانه دگر گشته است چگونه پهنه خاک که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره خون در وجود من جاری است چنین به دیده من ناشناس می آید ؟ میان این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – زمانه ای دیگر
اشعار فریدون مشیری – خانه صبح
در ساغر ما گل شرابی نشکفت در این شب تار ماهتابی نشکفت گفتم به ستاره خانه صبح کجاست؟ افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
اشعار فریدون مشیری – پیراهن مهتاب
طشت بزرگ اسمان از لاجورد صبحدم لبریز اینجا و انجا ابر چون کف های لغزنده رها بر اب اویخته بر شاخه های سرو پیراهن مهتاب
اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر
سحر که نسترن سرخ باغ همسایه فرستد از لب ایوان به آفتاب درود و ابشار غزل های شاد گنجشکان ز اوج سبز درختان به کوچه میریزد و خانه از نفس گرم یاس لبریز است من از سرودن یک شعر تازه می آیم که ذره ذره وجودم در آن ترانه تلخ به های های غریبانه اشک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ستاره سحر
اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه
لحاف کهنه زال فلک شکافته شد و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان که گرچه پنبه ما را همیشه آفت خورد و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست جهان به کام حریفان پنبه در گوش …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – لحاف کهنه
اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه
تنها درخت کوچه ما در میان شهر تیری است بی چراغ اهل محله مردم زحمتکش صبور از صبح تا غروب در انتظار معجزه ای شاید در کار برق و آب امضای این و آن را طومار می کنند شب ها میان ظلمت مطلق سکوت محض بر خود هجوم دغدغه را تا سرود صبح هموار میکنند …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – درس کودکانه
اشعار فریدون مشیری – پرواز
پرواز میکردیم بالای سر خورشید در آبی گسترده می تابید بیدار روشن پاک پایین سراسر کوه بود کوه بود کوه با صخره های سرکشیده تا پرند ابر با کام خشک دره های تنگ افسرده در آن نعره تندر افتاد ه در آن لرزه کولاک من در کنار پنجره خاموش پیشانی داغم به روی شیشه نمناک …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – پرواز
اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره
تنها نگاه بود و تبسم میان ما تنها نکاه بود و تبسم! اما…نه: گاهی از تب هیجان ها بی تاب می شدیم گاهی که قلب هامان می کوفت سهمگین گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت دست تو بود و دست من این دوستان پاک کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند وز …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بازگشت دوباره
اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان
پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید آفتاب زرد کم کم نهفت بر سر گیسوی گندم زارها بوسه بدرود تابستان شکفت از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید از تو بود از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – بدرود تابستان