دعای من

دعا می کنم که … هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم دعا می کنم که … لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم دعا می کنم … دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد من برایت دعا می …
Continue reading دعای من

دل شکسته

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ؛ ﺑﻪ ﻋﻤﺪ … ﯾﺎ ﻏﯿﺮﻋﻤﺪ ؛ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ … ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ، آﻧﻘﺪﺭ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ … ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ … اﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ … ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ … ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ …! ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ … ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣت… ﺩﻝ ﺷﮑﺴـﺘﻪ …
Continue reading دل شکسته

دل شکسته

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻨﺪ “فریادش”ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ . . . ولی”ﻧﻔﺮﯾﻧﺶ” ﺑﻪ ﺯﻣﯿنت ﻣﯽزند…!! فراموش نکنیم که اگر دلی را بردیم شکستیم ، گذشتیم و رفتیم روزگار حافظه خوبی دارد ، هرگز فراموش نمی کند !

ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ

به ﻗﻮﻝ ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ : ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ … ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ … ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ ” ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ …
Continue reading ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ

طناب دار

طناب دار جلو چشام یه چهار پایه چوبی کهنه میرقصه زیر پاهام رفیقام قاطی دشمنام، نمیشه تشخیص دادشون از هم مثل ضربه هایی که زده بودم نا منظم و پشت سر هم میاد جلو یه نفر با یه پارچه رو سر یه ادم ترسو که داره فکرای زیادی توی سر نگاهش قفل تو چشام خالی …
Continue reading طناب دار

اشعار فریدون مشیری – برد با کیست

سرو می‌نازید و می‌بالید سخت : – از من آیا هست زیباتر درخت‌؟ برد با من نیست آیا‌؟ من‌، پرند نوبهاری بی‌خزانم در بر است! گل به او خندید و گفت : – از تو زیباتر منم‌، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سر است. چهره‌ی نرگس به خود‌خواهی شکفت چشم بر یاران خام‌ …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – برد با کیست

اشعار فریدون مشیری – شالیزار

گشوده کاروان های زمرّد ،بار ، شالیزار . پس از باران شب ، تابد زمرّد وار ، شالیزار ، گران دشتی ،به صد منزل ، نوازش بخش چشم و دل . سبکرو رهگذر را چشم ازو برداشتن ، مشکل. به آغاز جهان می ماند ، این زیبایی سرشار ، شالیزار. افق می بود اگر دیوار …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – شالیزار

اشعار فریدون مشیری – دست

از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ – دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست

اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی

چگونه پیچک غم ارغوان شادی را به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده است چگونه کم کم زنگار ناامیدی ها جلای آیینه شورو شوق رابرده است لبان ما دیری است به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته است چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم که نقش روشن لبخند یادمان رفته است ببین به چهره ی این …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – ارغوان شادی

اشعار فریدون مشیری – دست غریق

دست غريقی به دست توست ، كه دريا در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست . دست غريقی به دست توست ، كه هر موج می زندش مشت ، می كَندَش موي ، می دَرَدش پوست ! هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ، هر چه رمق در تو …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دست غریق