من از مستي هراسم نيست ازآن مستان بی مقدارمي ترسم زعشق هرگز نترسيدم ؛ گريزانم از آن عاشق که يک دل دارد و يکصد هزار دلبر و نام عشق را بر خاک ميمالد … و هر دم در خيال خويش تمنای نگار تازه ای دارد ! ز تنهائی مرا پروا نبود هرگز ؛ از آن …
Continue reading من از مستي هراسم نيست
Tag:عاشقانه های ایرانی
او مرد است
گاهی هم اینجوری فکر کنیم بد نیست اﻭ ” ﻣــﺮﺩ ” ﺍﺳﺖ ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ… ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ… ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود… ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ… و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ… به …
Continue reading او مرد است
تعهد عشق
ﺗﻌﻬﺪ ﺩﺍﺷﺘﻦ … ﻋﻤﯿﻖﺗﺮﯾﻦ ﺣس ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ … ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺳﻬﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ … ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍت ﺗﻨﮓ میشه … ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﻬﺪ ﺍﻣﻀﺎﺀ بشه ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﯾﺎ نه … ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ …
Continue reading تعهد عشق
در مسیر جاده
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود , مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شد و بشکست می رود اول اگر چه با سخن …
Continue reading در مسیر جاده
دل شکسته روزگار
دلی را که بشکنی ( فریادش ) را نمی فهمی … ولی نفرینش به زمینت می اندازد… فراموش نکینم که اگر دلی را بردیم … شکستیم … گذشتیم و رفتیم… روزگار حافظه خوبی دارد … هرگز فراموش نمی کند …
افسوس
افسوس … افسوس ای روزگار.. افسوس میخورم که چرا … با من من چنین کردی … افسوس میخورم از کاری که تو با من کردی… افسوس ای روزگار … کاری با من کرد که دیگر به کسی .. اطمینانی ندارم .. افسوس … افسوس افسانه ای ساخت برای من .. برای کسانی که شاید افسانه …
Continue reading افسوس
طالع من
در طالعم نبود که با تو سفر کنم رفتم که رنج های تو را مختصر کنم این روزها سکوت من از ناتوانی است من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟ هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم آن قدر دور می شوم از چشمه های …
Continue reading طالع من
درد من
و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال …
Continue reading درد من
مرز چشمانش
تابحال از مرز چشمانش فراتر رفته ای ؟ تو میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟ لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند ناگزیر از دست احساس خودت در رفته ای ؟ بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟ بی سبب آیا به سنگرهای دیگر رفته ای ؟ هی فریبت داده اند اما …
Continue reading مرز چشمانش
سخت است
دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است بنا نبود بمانی چرا به من گفتی کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟! تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما …
Continue reading سخت است
ای یار دور دست
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان …
Continue reading ای یار دور دست
گریه كار كمی است
هیچ پروازى تا به حال اینگونه دلم را آشوب نكرده بود نام كوچك اینروزهام حسرت است… باور نكرده بودم، باور نمى كنم، باور نخواهم كرد، چقدر بنویسم كه برگردى..؟ گریه كار كمى ست براى توصیف رفتنت، دارم به رفتار پرشكوهى شبیه مرگ فكر مى كنم… یكبار، كوتاه دیدمش، كاش دقیق تر دیده بودمش، كاش عمیق …
Continue reading گریه كار كمی است