گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی ماه را روز و شب چارده حیران نکنی تو مگر قول ندادی ندهی مو به نسیم دل عشاق به یک زلزله ویران نکنی نذر کردی که نبندی بغل پنجره تا شهر ویران مرا قمصر کاشان نکنی مادر از بچگیم داد مرا بیم نزاع رو برو کودک ما با …
Continue reading گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی
Tag:شعر
جای ماندن نیست
جای ماندن نیست،دنیا را رها کن پر بکش قهوه ات را مَرد ،امشب با کمی سم سر بکش بی تفاوت رد شو از مردم، میان دفترت سنگ باش و گوش احساسات خود را کَر بکش گوشه ای دور از هیاهوهای شهر لعنتی پُک بزن سیگار خود را،زجر هم کمتر بکش! عشق یعنی یک دروغ محض، …
Continue reading جای ماندن نیست
یک شهر را دیوانه با پیراهنت کردی
یک شهر را دیوانه با پیراهنت کردی لیلا چرا پیراهن زیبا تنت کردی ؟ ! فرعون شهرم ، دل به دریا زد همان شب که جادوگری با چشم های روشنت کردی تو دخت چنگیزی که ما را مثل نیشابور آواره ی دیوار چین دامنت کردی من بچه بودم ، خوب و بد قاطی شد از …
Continue reading یک شهر را دیوانه با پیراهنت کردی
هوای خانه
عوض کردم به جایت آب تنگ و خاک گلدان را و جارو می کشم این کوچه ی رو به خیابان را شبیه پنجره هر صبح روی من به تو باز است نوازش می کنم با بوسه ام گل های ایوان را هوای خانه ام را مه گرفته، قطره های اشک شبیه آب دریا شور کرده …
Continue reading هوای خانه
عشاق
انکحتُ… عشق را و تمام بهار را ! زوّجتُ… سیب را و درخت انار را ! متّعتُ… خوشهخوشه رطبهای تازه را گیلاسهای آتشی آبدار را ! هذا موکّلی…: غزلم دف گرفت، گفت: تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را ! یک جلد… آیه آیة قرآن! تو سورهای! چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را ! یک …
Continue reading عشاق
چشم هایم رنگ غم دارد
می خندم اما چشم هایم رنگ غم دارد باشم.. نباشم.. واقعا دنیا چه کم دارد؟ از زندگی چیزی به غیر از غم نصیبم نیست دنیا برایم بدبیاری پشت هم دارد از حال و روز واژه هایم باخبر باشد مانند من هر کس که دستی در قلم دارد وقتی به یادت موی خود را شانه خواهم …
Continue reading چشم هایم رنگ غم دارد
دلم شکسته
دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد و سالهاست برای خودش غمی دارد تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است کسی که در دل سردش …
Continue reading دلم شکسته
دل تنگم خدا
وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت با من تمام عالم و آدم عزا گرفت شب های بی تو ماندن و تکرار این سؤال : این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟ درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت هی گریه پشت گریه و هی …
Continue reading دل تنگم خدا
کاش که پیدا بشوی
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟ بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟ انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی من پس انداز دلم را …
Continue reading کاش که پیدا بشوی
تا نفسم بود
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک …
Continue reading تا نفسم بود
در خیالات خودم
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند …
Continue reading در خیالات خودم
قول من
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم! حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم! من پر از زخم جگرسوزم …
Continue reading قول من