روزهای هفته را با عشق تو سر میکنم تا به جمعه میرسم احساس دیگر میکنم حس دیدار تو در من جمعه غوغا میکند جمعه ها چشمان خود را حلقه بر در میکنم در غروب جمعه بغضم در گلو وا میشود چشم خود را در نبودت جمعه ها ترمیکنم آنقدر در کوچه ها فریاد نامت میکنم گوش …
Continue reading جمعه
Tag:شعر
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی رسد
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی رسد و بوسیدنت موکول شده به تمامی روزهای نیامده .. حالا که هر چه دریا و اقیانوس را از نقشه جهان پاک کردی مبادا غرق شوم در رویایت باید اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم تا همه بدانند – زنی با سنگین ترین بار دلتنگی روی شانه …
Continue reading حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی رسد
سعی کن آسوده باشی
سعی کن آسوده باشی حال من بهتر شده ست ناز شستت ! روزگارم بعد تو محشر شده ست! اینکه پرسیدن ندارد ، حال و روزم عالی است! بعد از این هم سر شود..چون پیش از این هم سر شده ست.. آنکه هِی این روزها دنبال ردّش می روی، اندکی دیر آمدی! مرده ست .. خاکستر …
Continue reading سعی کن آسوده باشی
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری وقتی همه دادند به هم دست تبانی در چشم همه روی لبم خنده نشاندم در …
Continue reading دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
شعرمی خوانم برایت
شعرمی خوانم برایت گرچه حالم خوب نیست قهوه میریزم برایت فالمان مطلوب نیست خواب می بینم در آغوش تو ام هرنیمه شب میشود تعبیر خواب من ولی محبوب نیست بوسه برلبهای حسرت میزنم هرروزوشب قاب عشقم روی دیوار دلت منصوب نیست درنگاهت غرق دریای جنونی میشوم هرکه را عشقی به دارش میکشد مصلوب نیست دست …
Continue reading شعرمی خوانم برایت
حالم پریشان میشود
تا نگاهم می کنی ،حالم پریشان میشود قطره های ِاشک من،از دیده غلتان میشود زُل به رویم میزنی، کلی خجالت میکشم دست و پاهایم مثال ِ بید ، لرزان میشود شاخه ها از شوق دیدارت، زبان وا میکنند غنچه هاکف میزنند،گلبرگ رقصان میشود چون صدایم میکنی ،روحم هوا پر میزند مردم چشمم ،به زیر پلک …
Continue reading حالم پریشان میشود
هیچ مرا یادش نیست
گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیست همه چیزم شده و هیچ مرا یادش نیست این ستاره به همه راه نشان می داده ست حال نوبت که رسیده ست به ما یادش نیست قصه ام را همه خواندند؛ چگونه ست که او خاطرات من ِ انگشت نما یادش نیست؟! بعد ِ من چند …
Continue reading هیچ مرا یادش نیست
چشم هایش برده جانم را
به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را به قدرى در میان مردم …
Continue reading چشم هایش برده جانم را
یادم نمی آید
یادم نمی آید ولی انگار “بهمن”بود دستت به روی شانه های خسته من بود چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم حسی درون سینه ات در حال مردن بود پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی قلبی درون سینه درحال شکستن بود …
Continue reading یادم نمی آید
دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را آرام در فریاد خود مصلوب می مانم خودآرزو کردم خروج و دین طردم را ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری حتما فراموشت شده هرکار کردم را تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را می بازم وتا می کنم …
Continue reading دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس هیچکس ظلمی که من بر نفس خود …
Continue reading بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من
از تو چه پنهان خبری نیست
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست ای کاش کسی بود که می گفت به …
Continue reading از تو چه پنهان خبری نیست