اشعار شهریار – یاد آشنا

چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جورو جفا دیدم و وفا کردم توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی بیا که با همه …
Continue reading اشعار شهریار – یاد آشنا

اشعار شهریار – مرغ بهشتی

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی سحر چون آفتاب از آشیان من سفرکردی هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحرکردی صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت را که شاهی محشتم بودی و با درویش سرکردی چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس همای …
Continue reading اشعار شهریار – مرغ بهشتی

اشعار شهریار – شاخ شمشاد

الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین …
Continue reading اشعار شهریار – شاخ شمشاد

اشعار شهریار – آه و ناله

هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای کس پیش پای طفل نیفتد که وای وای دیر آشناتر از توندیم ولی چه سود بیگانه گشتی ای مه دیرآشنای وای در دامنت گریستن سازم آرزوست تا سرکنم نوای دل بی نوای وای سوز دلم حکایت ساز تو می کند لب بر لبم بنه که برآرم …
Continue reading اشعار شهریار – آه و ناله

اشعار شهریار – راه گم کرده

راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای مگر ای شاهد گمراه به راه آمده ای باری این موی سپیدم نگر ای چشم سیاه گر بپرسیدن این بخت سیاه آمده ای کشته چاه غمت را نفسی هست هنوز حذر ای آینه در معرض آه آمده ای از در کاخ ستم تا به سر …
Continue reading اشعار شهریار – راه گم کرده

اشعار شهریار – ساز صبا

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور …
Continue reading اشعار شهریار – ساز صبا

اشعار شهریار – چشم شهلائی

شکفته ام به تماشای چشم شهلائی که جز به چشم دلش نشکفد تماشائی جمال پردگی جاودانه ننماید مگر به آینه پاکان سینه سینائی رواق چشم که یک انعکاس او آفاق محیط نه فلکش زورقی به دریائی دلی که غرق شود در شکوه این دریا به چشم باز رود در شگفت رؤیائی به قدر خواستنم نیست …
Continue reading اشعار شهریار – چشم شهلائی

اشعار شهریار – عاشقی

رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی شیوه ام چشم چرانی و قدح پیمائی عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنم عاشقانند به هم عاشقی و رسوائی خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت کار هر بوالهوسی نیست قلم فرسائی نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیست ای برازنده به بالای تو بزم آرائی …
Continue reading اشعار شهریار – عاشقی

اشعار شهریار – جان فروش

مایه حسن ندارم که به بازار من آئی جان فروش سر راهم که خریدار من آئی ای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش تا به دام غزل افتی و گرفتار من آئی گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آئی سپر صلح و صفا …
Continue reading اشعار شهریار – جان فروش

اشعار شهریار – ای ماه شب دریا

ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی یک چشمه و صد دریا فری و فریبائی من زشتم و زندانی اما مه رخشنده در پرده نه زیبنده است با آنهمه زیبائی افلاک چراغان کن کآفاق همه چشمند غوغای شبابست و آشوب تماشائی سیمای تو روحانی در آینه دریاست ارزانی دریا باد این آینه سیمائی زرکوب کواکب …
Continue reading اشعار شهریار – ای ماه شب دریا

اشعار شهریار – باد بهار

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی ای بت …
Continue reading اشعار شهریار – باد بهار

اشعار شهریار – غزل نغز

نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده که بلکه رام غزل گردی ای غزال رمیده سیاهی شب هجر و امید صبح سعادت سپید کرد مرا دیده تا دمید سپیده ندیده خیر جوانی غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی ای جوان خیر ندیده به اشک شوق رساندم ترا به این قد و …
Continue reading اشعار شهریار – غزل نغز