اشعار شهریار – کسی یار کسی

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی هر کس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من هر که با …
Continue reading اشعار شهریار – کسی یار کسی

اشعار شهریار – سر منزل مراد

اگر بلاکش بیداد را به داد رسی خدا کند که به سر منزل مراد رسی سیاهکاری بیداد عرضه دار ای آه شبان تیره که در بارگاه داد رسی جهان ز تیرگی شب بشوی چون خورشید اگر به چشمه نوشین بامداد رسی سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی …
Continue reading اشعار شهریار – سر منزل مراد

اشعار شهریار – سیه چشمان شیرازی

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی به شوخی می برند از من سیه چشمان شیرازی من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی ز آه همدمان باری …
Continue reading اشعار شهریار – سیه چشمان شیرازی

اشعار شهریار – خال برنده

دستی که گاه خنده بآن خال می بری ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو دست از حریف خویش بدان خال می بری چالی فتد به گونه ات از نوشخند و دل زان خال اگر گذشت بدین چال می بری مهتاب شب که سرو …
Continue reading اشعار شهریار – خال برنده

اشعار شهریار – شب سیاه

ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری من از آن …
Continue reading اشعار شهریار – شب سیاه

اشعار شهریار – پری چهره

ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری سینه مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهال قد چون شاخه طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست تنگ مپسند دلی …
Continue reading اشعار شهریار – پری چهره

اشعار شهریار – پریشان روزگار

زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری روزگاری دست در زلف پریشان توام بود حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام …
Continue reading اشعار شهریار – پریشان روزگار

اشعار شهریار – بلبلان سحری

فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری که راه آدم و حوا زده است دیو و پری به پرده داری شب بود عیب ما پنهان ولی سپیده دمان میرسد پرده دری سرود جنگل و دریاچه سنفونیهایی است برون ز دایره درک و رانش بشری به باغ چهچه سحر بلبلان سحر به کوه قهقه شوق …
Continue reading اشعار شهریار – بلبلان سحری

اشعار شهریار – دیوانه و پری

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری خبر از حاصل عمرم …
Continue reading اشعار شهریار – دیوانه و پری

اشعار شهریار – انتظار

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی شعر …
Continue reading اشعار شهریار – انتظار

اشعار شهریار – خاموشی صبا

ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی تو که آتشکده عشق و محبت بودی چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را که خود از رقت آن بیخود و بی هوش شدی تو به صد نغمه زبان بودی و …
Continue reading اشعار شهریار – خاموشی صبا

اشعار شهریار – شمشیر قلم

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی وای از دست …
Continue reading اشعار شهریار – شمشیر قلم