خواب دیدی که مرا کشتی!؟ نمی دانی مگر؟ هم پناهی هم مرا پشتی ، نمی دانی مگر؟ چشمهایم با فنونِ خویش خاک ات می کند زود می بازی تو هم، کشتی نمی دانی مگر؟ گرد خشخاشی ِ من! من را به کشتن داده ای شب به شب بو می کنم مُشتی ، نمی دانی مگر؟ …
Continue reading نمی دانی مگر ؟
Tag:شعر
بیا تا با غزل عقدت کنم
بیا تا با غزل عقدت کنم تا محرمم باشی شریک شادی و شعر و شب و شور و غمم باشی نمی خواهم بجز چشم تو رازی بینمان باشد دلم می خواهد آگاه از همه زیر و بمم باشی دمادم عمر من اتلاف شد اسراف شد بی تو بیا تا همدلم باشی، بیا تا همدمم باشی …
Continue reading بیا تا با غزل عقدت کنم
با لباس آبی از من دل که نه جان می بری
با لباس آبی از من دل که نه جان می بری تو مسلمانی از این ساده مسلمان می بری عقل و هوش از سر من با هر نگاهت می پرد این تفاوتی که هست در هر انسان می بری اوج تصمیم منی هر جا که باشی هستم و مثل یک کشتی به آبم مثل بادبان …
Continue reading با لباس آبی از من دل که نه جان می بری
قصد جان می کند این عید
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟ با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار من که در عشق چنین …
Continue reading قصد جان می کند این عید
گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم
گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد می شوم توفان ویرانی فردای خودم قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا می کشم کشتی دزدان را …
Continue reading گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟ هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟ تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور بد تقدیر دارد پشت هم می آورد …
Continue reading خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد
من اگر جای تو بودم
من اگر جای ِ تو بودم عاشق ِ “من” میشدم دلبر ِ ابرو طلای ِ چشم روشن میشدم قصرها میساختم از خشت خشت ِ آینه قد بلند و خوشتراش و مرمری تن میشدم تا تو رام ِ من شوی مثل ِ پلنگ ِ زاگرس حضرت ِ آهوی ِ ناز ِ دشت ِ ارژن میشدم طبق …
Continue reading من اگر جای تو بودم
کلماتی بفرست
کلماتی بفرست که خلاصم کند از دلتنگی که منــوّر بزند در روحم مین خنـثا شده را هیچ امیدی به عوض کردن این منظره نیست کلماتی بفرست که به اندازه خمپاره تکانم بدهد که به موج تو دچارم بکند که شهید تو شوم. .
لحظه ی جدایی
از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت فهمیده بودم اما چیزی به من نمی گفت گفتم که می توانیم با هم دوباره باشیم؟ لبخند بی جوابش از ما شدن نمی گفت آتش به جان آتش افتاده بود اینجا اما سیاوش عشق از سوختن نمی گفت آرام گریه می کرد یعقوب پیر کنعان می مرد …
Continue reading لحظه ی جدایی
بى تو هوا یک نفره است
مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده هر که در عشق رکب خورده کنار افتاده فصل تا فصل خدا بى تو هوا یک نفره است از سرم میل به پاییز و بهار افتاده هر دو سرخیم ولى فاصله ما از هم پرده هایى است که در قلب انار افتاده پیش هم بودن و هم …
Continue reading بى تو هوا یک نفره است
قسم به عشق
قسم به عشق ، که گمگشته ی دلم بودی اگر کنار تو بودم ، مکملم بودی به خاک مشترک و پاک هر دو مان سوگند من از وجود تو بودم ، تو از گلم بودی بدون دیدن روی تو ، عاشقت بودم درون قاب دل آخر ، شمایلم بودی برای یافتنت ، دل زدم به …
Continue reading قسم به عشق
گلهای نسترن
در هم تنیده ایم چو گلهای نسترن گاهی تو سرخ می شوی و گاه نیز من در هم تنیده ایم چنان شاخه های تاک سرمست طعم نوبر انگور در دهن عشق است می کشد به تغزل لب مرا عشق است اینکه می کشدم سوی خویشتن ما مثل ماهیان اسیریم در دو تنگ یک روح عاشقیم …
Continue reading گلهای نسترن