به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را به قدرى در میان مردم …
Continue reading چشم هایش برده جانم را
Tag:زیباترین ترانه ها
یادم نمی آید
یادم نمی آید ولی انگار “بهمن”بود دستت به روی شانه های خسته من بود چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم حسی درون سینه ات در حال مردن بود پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی قلبی درون سینه درحال شکستن بود …
Continue reading یادم نمی آید
دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را آرام در فریاد خود مصلوب می مانم خودآرزو کردم خروج و دین طردم را ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری حتما فراموشت شده هرکار کردم را تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را می بازم وتا می کنم …
Continue reading دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من
بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس هیچکس ظلمی که من بر نفس خود …
Continue reading بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من
از تو چه پنهان خبری نیست
گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست انگار نه انگار دل شهر گرفته ست از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست ای کاش کسی بود که می گفت به …
Continue reading از تو چه پنهان خبری نیست
یک رو شادی و یک رو غم
سکه یک رو شادی و یک رو غم است تا نیفتد پشت و رویش مبهم است عشق شیرین است، اما عشق من ! میوه های ِ تلخ و شیرین درهَم است طعم خرمایی که گاهی می خورم تلخی ِ پس لرزه ی شهر ِ بم است هیچ می دانی چرا عاشق شدم ؟ چون دلم …
Continue reading یک رو شادی و یک رو غم
تا قیامت هم اگر قهریم
تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی اینکه در اندام یک شهریم، یعنی آشتی دور از امواج دریا هردو تبعید از هوا… اینکه در زندان یک نهریم، یعنی آشتی قطره قطره در عطش ها گم شدن، پرپر شدن اینکه زجرآورتر از زهریم، یعنی آشتی قدمت سردرگمی هامان هزاران ساله شد! اتفاق کهنه ی دهریم، یعنی …
Continue reading تا قیامت هم اگر قهریم
بردار از چهره نقابت را
یک نیمه شب می شد ببینم عکس خوابت را..!!! می گفتمت: بر دار از چهره ، نقابت را تا بیشتر بشناسمت ای کمترین از خود تا پی بری حال من و حال خرابت را لب تشنه ی عشق از همیشه بودنم ، عشقست می میرم و قدری ننوشم تا سرابت را آغوش احساس ترا من …
Continue reading بردار از چهره نقابت را
دریغ
درد را در قفس سینه فشردیم ,دریغ! دل خود را به کف غصه سپردیم,دریغ! گر چه مجموعه به مجموعه سرودیم غزل ما به درد دل یک فرد نخوردیم دریغ! سال ها خورده غم خوب و خراب دنیا غصه های دل خود هیچ نخوردیم دریغ! روزگاریست که تلخابه ی غمهای زمان نوش جان کرده بسی باز …
Continue reading دریغ
در دام نگاه تو اسیرم
چندیست که در دام نگاه تو اسیرم درگیر زمستانم و دلبسته ی تیرم هر توبه که مستلزم نشکسته شدن نیست این عشق خطاییست که باید بپذیرم در راه پر از برکه و مرداب و تباهی صد شکر به دریای تو افتاده مسیرم خوشبخت ترینم اگر امشب بگذاری از گوشه ی لب های ترت بوسه بگیرم …
Continue reading در دام نگاه تو اسیرم
تلخ تلخم،گریه دارم
تلخ تلخم،گریه دارم،مهربان! طوری م نیست حال من خوب است مثل حالتان طوری م نیست باز مردم آب پاکی روی دستم ریختند ناگهان،حالم بد است و ناگهان،طوری م نیست در درونم زخم های کهنه لب وا کرده اند شعر! ای آتش میان استخوان،طوری م نیست آن تویی،ببر بیابانی که در چنگال تو این منم،زخمی غزال …
Continue reading تلخ تلخم،گریه دارم
شبیه آتشی در باد
شبیه آتشی در باد خاکستر نمی گیرم اگر خاموش گردم شعله را از سر نمی گیرم به من از خم شدن چیزی مگو چون آنچنان سختم که شکل از ضربه های پتک آهنگر نمی گیرم گرفتی هر چه را دادی، خیالی نیست اما من دلی را که سپردم دست تو،دیگر نمی گیرم من آن مرغم …
Continue reading شبیه آتشی در باد