ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧد ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ دم ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮ …
Continue reading ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ

من از مستي هراسم نيست

من از مستي هراسم نيست ازآن مستان بی مقدارمي ترسم زعشق هرگز نترسيدم ؛ گريزانم از آن عاشق که يک دل دارد و يکصد هزار دلبر و نام عشق را بر خاک ميمالد … و هر دم در خيال خويش تمنای نگار تازه ای دارد ! ز تنهائی مرا پروا نبود هرگز ؛ از آن …
Continue reading من از مستي هراسم نيست

تعهد عشق

ﺗﻌﻬﺪ ﺩﺍﺷﺘﻦ … ﻋﻤﯿﻖﺗﺮﯾﻦ ﺣس ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ … ﺍﯾﻦﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﺳﻬﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ … ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍت ﺗﻨﮓ میشه … ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺗﻌﻬﺪ ﺍﻣﻀﺎﺀ بشه ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﯽﺍﺭﺯﺵ ﯾﺎ نه … ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ …
Continue reading تعهد عشق

نامم را پاک کنی

نامم را پاک کنی … یادم را چه می کنی… یادم را پاک کنی … عشقم را چه می کنی… اصلا همه را پاک کن … هر آنچه از من داری… از من که چیزی کم نمی شود… فقط بگو با وجدانت چه می کنی … شاید…؟!نکند آن را هم پاک کرده ای ؟… نه!! شدنی …
Continue reading نامم را پاک کنی

دل ﺷﮑﺴﺘﻪ

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ … ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ﯾﺎ ﻏﯿﺮﻋﻤﺪ … ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ … ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ … آﻧﻘﺪﺭ دل ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ … ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ … اﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﻡ … ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ … ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ … ﻧﻔﺮﯾﻨﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ … ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣت… ﺩﻝ …
Continue reading دل ﺷﮑﺴﺘﻪ

دل نگران

دل نگران تو هستم من اینجا… برای دل نگرانی هایم کاری کن… تو این دل نگرانی را به من هدیه کردی… حالا چرا هدیه خویش را پس نمیگیری … چرا نمی آیی … چرا نمی خواهی بدانی … چرا نمی خواهی بفمی … که عاشقانه دل نگران تو هستم … من فقط دل نگران تو …
Continue reading دل نگران

افسوس

افسوس … افسوس ای روزگار.. افسوس میخورم که چرا … با من من چنین کردی … افسوس میخورم از کاری که تو با من کردی… افسوس ای روزگار … کاری با من کرد که دیگر به کسی .. اطمینانی ندارم .. افسوس … افسوس افسانه ای ساخت برای من .. برای کسانی که شاید افسانه …
Continue reading افسوس

طالع من

در طالعم نبود که با تو سفر کنم رفتم که رنج های تو را مختصر کنم این روزها سکوت من از ناتوانی است من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟ هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم آن قدر دور می شوم از چشمه های …
Continue reading طالع من

درد من

و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال …
Continue reading درد من

مرز چشمانش

تابحال از مرز چشمانش فراتر رفته ای ؟ تو میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟ لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند ناگزیر از دست احساس خودت در رفته ای ؟ بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟ بی سبب آیا به سنگرهای دیگر رفته ای ؟ هی فریبت داده اند اما …
Continue reading مرز چشمانش

سخت است

دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است بنا نبود بمانی چرا به من گفتی کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟! تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما …
Continue reading سخت است

ای یار دور دست

ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان …
Continue reading ای یار دور دست