در سرزمین من کسی بوسه ی فرانسوی بلد نیست . . . اینجا مثل المان پل عشق ندارد . . . از گل رز هلندی هم خبری نیس . . . اینجا عشق یعنی اینکه به خاطر چشمهای دور و برت . . معشوقت را فقط از پشت گوشی بوسیده باشی
Tag:عاشقانه ها
عشق من
عشق من باورت بشود یا نه . . .!!! روزی میرسد که دلت برای هیچکس به انداره ی من تنگ نخواهد شد. . . برای نگاه کردنم . . . خندیدنم . . . اذیت کردنم . . . برای تمام لحظاتی که کنارم داشتی. . . روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره …
Continue reading عشق من
یاد گرفتم
به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد گرفتم… یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچکس ارزش شکوندن غرورم رو نداره. یاد گرفتم توی زندگی برای اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلشو بشکونم. یاد گرفتم گریه ی هیچکس رو باور نکنم. یاد …
Continue reading یاد گرفتم
هیچکس حاضر نشد
هیچکس حاضـر نشد این قصـه را باور کند جای من باشد، دو روز از زندگی را سر کند در مسـیـر بـاد پـایـیـزی شکفـتـم! لاجـرم میـرسد از راه تا این غـنـچـه را پـرپـر کنـد تـک درختـی بـودم و هر کاروانـی که رسید خـستـگـی آورد بـلـکـه در کـنــارم در کـنـد بـارگــاهـی در مـیـان مـردمـی غـم پــرورم هرکسی …
Continue reading هیچکس حاضر نشد
عاقبت پاییز شد
آنـقـدر دیـر آمـدی تا عـاقـبـت پـایـیــز شـد کاسـه ی صبـرم از این دیـر آمدن لبریـز شد تیـر دیوانـه شـد و مـرداد هم از شهـر رفـت از غمـت شـهـریــور بیچـاره حلـق آویـز شـد مـهـر بـا بی مـهـری و نامهـربـانـی میـرسـد مـهـربـانـی در نـبـودت انـدک و نـاچـیـز شـد بی تـو یک پاییـز ابرم، نم نم باران کجاست؟ …
Continue reading عاقبت پاییز شد
پرهیز از زندگی
من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ رفاقتی است میان من و تو و پاییز به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز نه آب و خاک، …
Continue reading پرهیز از زندگی
کاش بارانی ببارد
کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل طوفان بزرگ …
Continue reading کاش بارانی ببارد
شاعری خسته ام
شاعری خسته ام از دست تو بیمار منم راوی چشم تو در این همه اشعار منم گفته بودم همه جا وصف نگاه تو ولی زخمی حادثه ی چشم تو این بار منم میهمان شب و مهتابم و تا وقت سحر همدم لب به لب بسته ی سیگار منم کوه سنگی شده معبود من ای وای..اگر …
Continue reading شاعری خسته ام
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق دست هایت را خودت “ها”کن اگر یخ کرده اند از لب معشوقه هامان “ها” نمی آید رفیق هضم دلتنگی برای موجها آسان …
Continue reading حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
تو را آن گونه میخواهم
تو را آن گونه میخواهم که باغی باغبانش را شبیه مادر پیری که میبوسد جوانش را تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که نمیدانم زمانش را، نمییابم مکانش را من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را پریشانم شبیه پادشاهی خفته در …
Continue reading تو را آن گونه میخواهم
درد من را بگذارید به شیدایی خویش
درد من را بگذارید به شیدایی خویش ساغرم را بگذارید به اغوایی خویش چه هراسی ست مرا درد دمادم بدهند؟ خو گرفته به غمم صرف شکیبایی خویش عشق فرموده که رسوای جهانی بشوم حال من را بسپارید به رسوایی خویش همچو فواره که در اوج بیفتد ز غرور در سقوطم ز نفس های تماشایی خویش …
Continue reading درد من را بگذارید به شیدایی خویش
گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی
گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی ماه را روز و شب چارده حیران نکنی تو مگر قول ندادی ندهی مو به نسیم دل عشاق به یک زلزله ویران نکنی نذر کردی که نبندی بغل پنجره تا شهر ویران مرا قمصر کاشان نکنی مادر از بچگیم داد مرا بیم نزاع رو برو کودک ما با …
Continue reading گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی