بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می كند وای دل چون كوه كی بی تو لجاجت می كند اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نكرد هیچوقت عشقت به دل فكر فراموشی نكرد عشق من با تو به میزان تقدس می رسد بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد دوستت دارم برای من كلامي تازه …
Continue reading بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت میكند
Tag:شعر عاشقانه
حقیقت دارد تو را دوست دارم
حقیقت دارد؛ تو را دوست دارم در این باران میخواستم تو را در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم سلام کنم لبخند تو را در باران میخواستم؛ میخواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره …
Continue reading حقیقت دارد تو را دوست دارم
قول من
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم! حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم! من پر از زخم جگرسوزم …
Continue reading قول من
معتاد نگاه او
سخت است که معتاد نگاهی شده باشی دیوانه ی چشمــان سیاهی شده باشــی اینکــه پســر رعیت ده باشی و آنوقت- دلداده ی تک دختر شاهـی شده باشـی در پیچ و خم عشق به سختی به در آیی – از چاله،، ولی راهی چاهی شده باشی از دور تو را محکم و چون کوه ببینند در …
Continue reading معتاد نگاه او
خانم بخند
گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزها خالی شده ست مصر دلم از عزیزها داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد حالا شده ست نوبت ابــــــــرو تمیز ها دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست عشــاق قانعند بــــــه میــخ و پریـــــزها دستی دراز نیست به عنوان دوستی جـــــز دستهـــای توطئه از زیـر میزها …
Continue reading خانم بخند
خیر او
به خیر اوست ولی شر حساب خواهد شد گل است و وقت نوازش خراب خواهد شد چقدر شرم در او وقت خنده شیرین است که قند توی دل آدم آب خواهد شد دمی که وا شود اخمش ز هم دو ابرویش چو شاه بیت غزل های ناب خواهد شد رخ اش همین که بیافتد درون …
Continue reading خیر او
تنهای من
تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را … به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را … برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز – برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران …
Continue reading تنهای من
جدال عقل و دل
جـدال عـقـل و دل هـمـواره در مـن مـاجــرا دارد شـبـیـه سـرزمـیـنــی کـه دو تـا فـرمـانــروا دارد شـبیـه سـرزمـیـنـی که یـکـی در آن بـه پـا خـیـزد یـکـی در مـن شـبــیـــه تــو خـیـــال کـودتــا دارد منِ دل مـرده و عـشـق تـو شایـد منطـقـی باشـد گـل نـیـلـوفـــر اغـلــب در دل مــرداب جــا دارد تو دلگرمی ولی همپـا و …
Continue reading جدال عقل و دل
به تو گفتم
به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟ سربه تایید تکان دادی و گفتی آری ! (عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود او که از جان خودت دوست ترش می داری ) ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری من عروس توام …
Continue reading به تو گفتم
رقص در باد
چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی چه زیباتر که وقتی نیستی در یاد میرقصی من اینجا خشت خشتم آیه های تلخ ویرانیست سرت خوش باد بانو که هنوز آباد میرقصی تو برمیخیزی از خاکستر خاموش من روزی و بغض سالیان کهنه را فریاد میرقصی هجوم بی امان تلخکامیهای دنیا را چه شیرین با …
Continue reading رقص در باد
تمام مزه دنیا
لواشکانه به دندان نشسته ای جانم بگو که دل بکنم از تو یا که دندانم تمام مزه دنیا به ترشرویی توست فدای تنگی خلقت لبان خندانم چه خوب،آمدی امشب ،که مانده بودم باز چگونه این دل درمانده را بپیچانم زغال چشم سیاه و دوسیب گونه تو بساط عیش مهیاست پای قلیانم خمیر بوسه ورآمد سخن …
Continue reading تمام مزه دنیا
خدای گمشده
جا نمازم را به سمتت بی وضو وا کرده ام من خدای گمشـــده را تازه پیـــدا کرده ام سوی مسجد رفته ام هربار،مقصودم تویی من تعهّـد با تو در این خانه امضـــا کرده ام در دلم پیچیـــده عطرت بر تنم دستـــانِ تو سفت آغوشــت گرفتم یـــادِ بودا کرده ام ! صد هزاران راه را بیراهــه …
Continue reading خدای گمشده