رفت انکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز و شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ خدایا روا نبود بی او ز ساز عشق نوایی نمی رسد تا بود ساز عشق چنین بی نوا نبود از جان خود به روی هنر مایه میگذاشت …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – جهان هنر