اشعار فریدون مشیری – مهر می ورزم

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است ، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران ، خيال انگيز ! ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سرمستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم ، پس هستيم !

اشعار فریدون مشیری – نیایش

آفتابت – كه فروغ رخ «زرتشت» در آن گل كرده‌ست آسمانت – كه ز خمخانه «حافظ» قدحي آورده‌ست كوهسارت – كه بر آن همت «فردوسي» پر گسترده‌ست بوستانت – كز نسيم نفس «سعدي» جان پرورده‌ست همزبانان من‌اند. مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان پيش شمشير بلا …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – نیایش