این روزها حس میکنم از عشق سرشارم حس می کنم حال و هوای دیگری دارم این من که می بینی ،من یک سال پیشم نیست پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید این روز ها جا میکند در عمق پندارم در خواب هم نام …
Continue reading این روزها حس می کنم از عشق سرشارم
Tag:شعر
بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت میكند
بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می كند وای دل چون كوه كی بی تو لجاجت می كند اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نكرد هیچوقت عشقت به دل فكر فراموشی نكرد عشق من با تو به میزان تقدس می رسد بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد دوستت دارم برای من كلامي تازه …
Continue reading بی تو دلتنگی به چشمانم سماجت میكند
در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست
در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست اين سان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست من درتو گم گشتم مرا در خود صدا مي زن تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردي مكن با اين چنين آتش به جان، اي دوست …
Continue reading در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست
همه ميپرسند چيست در زمزمه مبهم آب
همه ميپرسند چيست در زمزمه مبهم آب چيست در همهمه دلكش برگ چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال چيست در خلوت خاموش كبوترها چيست در كوشش بي حاصل موج چيست در خنده جام كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن …
Continue reading همه ميپرسند چيست در زمزمه مبهم آب
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب! پشت ستون سايه ها روي درخت شب مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟ ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما نگذاشت بي خوابي …
Continue reading از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد از شکل های داخل فنجان شروع شد می آمدی و بافه ی گیسو به دست باد و عشق از این فضای پریشان شروع شد گنجشک تو شدم ،همه ی جفت بازی ام از سیم های لخت خیابان شروع شد – رحمت رساد شیخ اجل را – که …
Continue reading از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد
لبهات آن دو شعله ی افروخته به چند
لبهات آن دو شعله ی افروخته به چند؟ آن چشمهای قهوه ای سوخته به چند گیسو طلای روسری آتشفشان بگو گنجی که کوه در دلش اندوخته به چند؟ حال خوشیست دم به دم جذبه های تو این حس آشنای نیاموخته به چند؟ آماج تیر هاست اگرچه تنم ولی تیری که عشق را به دلم دوخته …
Continue reading لبهات آن دو شعله ی افروخته به چند
کودکی که تازه دیده باز می کند
کودکی که تازه دیده باز می کند یک جوانه است گونه های خوشتر از شکوفه اش چلچراغ تابناک خانه است خنده اش بهار پر ترانه است چون میان گاهواره ناز می کند… ای نسیم رهگذر به ما بگو این جوانه های باغ زندگی این شکوفه های عشق از سموم وحشی کدام شوره زار رفته رفته …
Continue reading کودکی که تازه دیده باز می کند
ای آنکه در شبانه من روشنی هنوز
ای آنکه در شبانه من، روشنی هنوز گاهی به من بگو که به یاد منی هنوز باغ خزان من ز تو رونق گرفته است تنها گل شکفته این گلشنی هنوز گلزار عطر و رنگ شدی، سالهای سال مستم به عطر بوته پیراهنی هنوز در جستجوی گوشه آرام با توام چون کودکی، رها شده بر دامنی …
Continue reading ای آنکه در شبانه من روشنی هنوز
اگر حرفی سرودی روی لبها نیست
اگر حرفی، سرودی روی لبها نیست و زنگ نعره ای در گوش شبها نیست اگر اکنون هجوم درد و تنهاییست اگر امید من امید رویاییست بترس از من، بترس از من، از این سیل جدا افتاده ی مغرور بترس از من، بترس از من که پر کینه نگاهت میکنم از دور نخواهم رفت… خواهم ماند …
Continue reading اگر حرفی سرودی روی لبها نیست
می خوانمت به نام سزاوار دیگری
می خوانمت به نام سزاوار دیگری ای آنکه از حریم تکلم فراتری می آیی و به وزن صداقت برای عشق صدها غزل، شقایق آبی می آوری بر عجز ناتمام افقهای شبزده اعجاز پر فروغ طلوع مکرری تو قبله گاه باور چندین طلوع سبز معبود بی نیاز هزاران صنوبری می خوانمت به نام غریبه به نام …
Continue reading می خوانمت به نام سزاوار دیگری
روزگار غریبی است
روزگار غریبی است! دهانت را می بوییند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم، دلت را می بوییند، روزگار غریبی است نازنین! و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد! در این بن بست کج و پیچ سرما، آتش را به سوخت بار سرود و …
Continue reading روزگار غریبی است