اشعار فریدون مشیری – فریاد

یک سینه بود و این همه فریاد می برد بانگ خود را تا برج آسمان می کوفت مشت خود را بر چهره زمان زنجیر می گسست دیوار می شکست انگار حق خود را می خواست می زد به قلب توفان می افتاد می رفت و خشمگین تر برمی گشت می ماند و سهمگین تر برمی …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – فریاد

بگویید بر گورم بنویسند

بگویید بر گورم بنویسند:زندگی را دوست داشتولی آن را نشناختمهربان بودولی مهر نورزیدطبیعت را دوست داشتولی از آن لذت نبرددر آبگیر قلبش جنب و جوشی بودولی کسی بدان راه نیافتدر زندگی احساس تنهایی می نمودولی هرگز دل به کسی ندادو خلاصه بنویسید:زنده بودن را برای زندگی دوست داشتنه زندگی را برای زنده بودن…