اشعار فریدون مشیری – دیوانه

یکی دیوانه‏ای آتش برافروخت در آن هنگامه جانِ خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می‏بُرد وجودش را جهان از یاد می‏بُرد تو همچون آتشی ای عشقِ جان‏سوز من آن دیوانه‏ مردِ آتش‏ افروز من آن دیوانه‏ ی آتش‏ پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود استخوانم که بوی عشق …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دیوانه