يك كوچه ي تنها و من

بوي باران ، بوي نم ، يك كوچه ي تنها و من بغض سنگين، بوي غم، يك عالمه رؤيا ومن وقت رفتن چشم من پاي دلت افتاده بود چشم گريان، دست لرزان،شد دلي رسوا ومن همچو يعقوب از فراقت ديده ام خشكيده است بوي پيراهن ز كنعان، منتظر ، شيدا و من دل ، غزالي …
Continue reading يك كوچه ي تنها و من

غروب

دوباره داره غروب میشه دلهره دارم و یک غم عجیب و فاصله دارم ازخودم این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنار تو…. من دوباره سخت درخود فرو میروم…. غرق اندیشه هایم میشوم و دوباره آن بغض سنگین می آید ودر گلویم مینشیند و من چه ساده سکوت را می پذیرم… …
Continue reading غروب