نمیشود که شوی یک دمی فراموشم

اشعار عاشقانه

نمیشود که شوی یک دمی فراموشم
تویی که شهد لبت با ترانه مینوشم

برای از تو نوشتن همیشه کم دارم
برای از تو سرودن همیشه میکوشم

تو شهد آب حیاتی که بی تو می میرم
تو سکر جام شرابی که با تو میجوشم

حکایت من و خواجه تفَال و غزلست
همو که داد ز غصه ،نجاتمان ،دوشم

همیشه طفل دبستان خط لب هاشم
همیشه آرش عشق کمان ابروشـم

عجب مدار پلنگی به چنگ ،آهو داشت
عجیب این که پلنگی به چنگ آهوشم

همیشه در دل خود جاودانه می سوزم
اگر چو آتش زرتشت سرد و خاموشم

از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم
هـنوز پـیرهنم را نشـسته می پوشم *

به این پست امتیاز دهید.
رای اولی باش

ghonahkar

bo2bo3.com

It is never too late to be what you might have been