یادم نمی آید ولی انگار “بهمن”بود دستت به روی شانه های خسته من بود چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم حسی درون سینه ات در حال مردن بود پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی قلبی درون سینه درحال شکستن بود …
Continue reading یادم نمی آید