اشعار شهریار – پیری و جوانی

خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی ولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوت کزان کرانه بهاری گذشت یا که خزانی وداع یار بیاد آر و اشک حسرت عاشق چو میرسی به لب چشمه ای و آب روانی دهان غنچه مگر …
Continue reading اشعار شهریار – پیری و جوانی