خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ، – تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد . اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد . بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد ! دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دام
خورشيد ، در آفاق مغرب بود و ، جنگل را ، – تا دور دست كوه – در درياي آتش شعله ور مي كرد . اينجا و آنجا ، مرغكي تنها ، رها در باد . بر آب هاي نيلي دريا گذر مي كرد ! دريا ، گرسنه ، تشنه ، اما سر به سر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – دام