اشعار شهریار – شهر آشوب

خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند به گلزار خزان عمر …
Continue reading اشعار شهریار – شهر آشوب

اشعار شهریار – رند و خراب

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشی توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم فلک خمیده نگاهش به من که با …
Continue reading اشعار شهریار – رند و خراب

اشعار شهریار – گلچین

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم آخر نه باغبانم شرط است من نباشم ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود …
Continue reading اشعار شهریار – گلچین

اشعار شهریار – ای گل در آتشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از …
Continue reading اشعار شهریار – ای گل در آتشم

اشعار شهریار – باغ شمران

دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم گه از زمین و گه از آسمان سراغ تو گیرم به جای آب روان نیستم دریغ که در جوی به سر بغلطم و در پیش راه باغ تو گیرم نه لاله ام که برویم به طرف باغ تو لیکن به دل چو لاله بهر نوبهار داغ …
Continue reading اشعار شهریار – باغ شمران

اشعار شهریار – گوهر فروش

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس …
Continue reading اشعار شهریار – گوهر فروش

اشعار شهریار – تیره بختی

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی …
Continue reading اشعار شهریار – تیره بختی

اشعار شهریار – رهگذر

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم همه به کاری و من دست شسته از همه کاری همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم خزان …
Continue reading اشعار شهریار – رهگذر

اشعار شهریار – ماهم آمد به در خانه

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم آن که می خواست برویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به رویش نگشودم آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم آنکه می خواست …
Continue reading اشعار شهریار – ماهم آمد به در خانه

اشعار شهریار – حراج عشق

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر من …
Continue reading اشعار شهریار – حراج عشق

اشعار شهریار – ناله و شیون

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست اشک چون لاله سیراب به دامن کردم در رخ من مکن ای غنچه ز …
Continue reading اشعار شهریار – ناله و شیون

اشعار شهریار – ترک تو ستمگر کردم

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ساده‌دل من که قسم های تو باور کردم به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زآن همه ناله که من پیش تو کافر کردم تو …
Continue reading اشعار شهریار – ترک تو ستمگر کردم