مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم با گریه خونین من و خنده مهتاب آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم از چشم تو سرمست و به بالای …
Continue reading اشعار شهریار – لب شیرین