مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم با گریه خونین من و خنده مهتاب آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم از چشم تو سرمست و به بالای …
Continue reading اشعار شهریار – لب شیرین
Tag:شاعران معاصر ایران
اشعار شهریار – دولت می
امشب از دولت می دفع ملالی کردیم این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب کز گرفتاری ایام مجالی کردیم تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم غم به روئین تنی جام می انداخت سپر غم مگو عربده با …
Continue reading اشعار شهریار – دولت می
اشعار شهریار – کعبه مراد
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم ای کعبه مراد ببین نامرادیم دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار گویی چراغ کوکبه بامدادیم چون لاله ام ز شعله عشق تو یادگار داغ ندامتی است که بر دل نهادیم مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام اما تو طفل بودی و از دست دادیم چون طفل …
Continue reading اشعار شهریار – کعبه مراد
اشعار شهریار – کاخ کبود
روی در کعبه این کاخ کبود آمده ایم چون کواکب به طواف و به درود آمده ایم در پناه علم سبز تو با چهره زرد به تظلم ز بر چرخ کبود آمده ایم تا که مشکین شود آفاق به انفاس نسیم سینه ها مجمره عنبر و عود آمده ایم پای این کاخ دل افروز همایون …
Continue reading اشعار شهریار – کاخ کبود
اشعار شهریار – عهد قدیم
چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم خون کند خاطر من خاطره عهد قدیم چه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگر دل بشکسته عاشق ننوازد به نسیم آن دل بازتر از دست کریمم یارب چون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیم عهد طفلی چو بیاد آرم و …
Continue reading اشعار شهریار – عهد قدیم
اشعار شهریار – جلوه او
از همه سوی جهان جلوه او می بینم جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل چهره اوست که با دیده او می بینم تا که در دیده من کون و مکان آینه گشت هم در آن آینه آن آینه رو می بینم او …
Continue reading اشعار شهریار – جلوه او
اشعار شهریار – عشق جاودان
به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم چو مردم از تن و جان وارهاندم از زندان به عشق زنده شوم جاودان به جان مانم به مرگ زنده شدن هم حکایتی است عجیب اگر غلط نکنم خود به جاودان مانم در آشیانه طوبا نماندم از سرناز نه …
Continue reading اشعار شهریار – عشق جاودان
اشعار شهریار – شهر آشوب
خراب از باد پائیز خمارانگیز تهرانم خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد خدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانم پریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچند به گلزار خزان عمر …
Continue reading اشعار شهریار – شهر آشوب
اشعار شهریار – رند و خراب
اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشی توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم فلک خمیده نگاهش به من که با …
Continue reading اشعار شهریار – رند و خراب
اشعار شهریار – گلچین
گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم آخر نه باغبانم شرط است من نباشم ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم عهدی که رشته آن با اشک تاب دادی زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود …
Continue reading اشعار شهریار – گلچین
اشعار شهریار – ای گل در آتشم
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از …
Continue reading اشعار شهریار – ای گل در آتشم
اشعار شهریار – باغ شمران
دل شبست و به شمران سراغ باغ تو گیرم گه از زمین و گه از آسمان سراغ تو گیرم به جای آب روان نیستم دریغ که در جوی به سر بغلطم و در پیش راه باغ تو گیرم نه لاله ام که برویم به طرف باغ تو لیکن به دل چو لاله بهر نوبهار داغ …
Continue reading اشعار شهریار – باغ شمران