تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار تا بهار است دری از قفس من نگشاید وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار هرگز این دور گل و لاله نمی خواستم از بخت که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار …
Continue reading اشعار شهریار – روزه شکن