موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را،پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را،سوي افق ها كشاند. ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: موج سبكبال من،بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست.بر سر دوشت، چو من، كوه دماوند نيست. هستم اگر می …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – موج ز خود رفته رفت