دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را

دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را آرام در فریاد خود مصلوب می مانم خودآرزو کردم خروج و دین طردم را ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری حتما فراموشت شده هرکار کردم را تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را می بازم وتا می کنم …
Continue reading دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را