اشعار شهریار – دیوانه و پری

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری باز در خواب سر زلف پری خواهم دید بعد از این دست من و دامن دیوانه سری منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری خبر از حاصل عمرم …
Continue reading اشعار شهریار – دیوانه و پری