ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است دیدم نهان فرشته شرم و عفاف او آورده سر به گوش من و عذرخواهش است بگریخته است از لب لعلش شکفتگی دائم گرفتگی است …
Continue reading اشعار شهریار – دیدار آشنا