اشعار فریدون مشیری – به یاد او

تا شهر و دیار جان سفر کردم زین تیره مغاک رفع شر کردم از شوق و امید زاد ره بردم و ز شهپر عشق بال و پر کردم راهم به دیار اسمانها بود الحق سفری پر از خطر کردم از تیر شهاب غم نترسیدم بگذشتم و سینه را سپر کردم از چشم ستارگان افلاکی بر …
Continue reading اشعار فریدون مشیری – به یاد او