افسوس

افسوس … افسوس ای روزگار.. افسوس میخورم که چرا … با من من چنین کردی … افسوس میخورم از کاری که تو با من کردی… افسوس ای روزگار … کاری با من کرد که دیگر به کسی .. اطمینانی ندارم .. افسوس … افسوس افسانه ای ساخت برای من .. برای کسانی که شاید افسانه …
Continue reading افسوس

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه راویان قصه های رفته از یادیم کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را گویی از شاهی ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی همچو خواب همگنان غاز چشم می‌مالیم و می‌گوییم: …
Continue reading ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

درد جامعه ما

پسران کراک وتریاک دختران شیشه و هرزگی مادران دق مرگی پدران سگ دو برای نان بنویس : بابا نای نان دادن ندارد، بابا کار ندارد بنویس : بابا سهمیه ای برای استخدام ندارد بنویس : تلاش بی ثمر آن مرد با الگانس امد، آن مرد باتوم دارد باتوم درد دارد، درد من برای آن مرد …
Continue reading درد جامعه ما